تبليغاتX
๑۩۞۩๑ ابوالــــهول ๑۩۞۩๑ سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم

 

«...احتمالاً پيام‌های تهديدكننده‌ای كه در ويديوی منتشر شده از سوی پنتاگون در خصوص حادثه‌ اخير تنگه هرمز شنيده می شود از جانب يك اخلالگر محلی به نام "ميمون فيليپينی" منتشر شده است كه به مكالمات راديويی كشتی ها گوش می دهد و با بيانات نامناسب و يا توهين در اين مكالمات اختلال ايجاد می کند..

                                                                                 خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)

 

«میمون فیلیپینی»

 

 

 

حتی اگه قبول کنیم که تهدید به انفجار رزمناوهای آمریکایی کار یه میمون پدر سوخته فیلیپینی بوده، اگه باور کنیم که میمونهای فیلیپینی انگلیسی حرف زدن هم بلدند، اگه این تصور درست باشه که اینجور میمونها ممکنه دوره فشرده عملیات انتحاری رو هم توی مدارس اسلامی پاکستان و تحت لیسانس القاعده و طالبان پاس کرده باشند، اگه یقین داشته باشیم که این میمونها جز ول گشتن در آبهای خلیج فارس و فضولی تو کار ناوهای امریکایی کار بهتری ندارند، و اگه قانع بشیم که اصلاً فیلیپینی ها چنین میمونهایی دارند و اونها رو توی آبهای آزاد به حال خودشون رها می کنند، این یه چیز رو دیگه نمیشه حتی به ضرب و زور تیزاب سلطانی و اسید سولفوریک ۱۴ مولار هم هضم کرد که: بعضی از این میمونهای فیلیپینی از لحاظ استراتژیک اینقدر سفیهانه عمل کنند و توی همچین زمان و مکان حساس و رعب انگیزی اینجور شوخیهای احلیـلی از خودشون صادر کنند؛

هرچند باز این احتمال ضعیف هم متصور باشه که یکی از این میمونهای فیلیپینی از قفس در رفته و تونسته باشه خودش رو با هر وسیله ای به آبهای خلیج فارس برسونه و حتی چند تا جعبه بزرگ سفید رو هم واسه به آب انداختن تا اونجا با خودش حمل کنه، و صرف نظر از اینکه اصلاً آیا چنین میمونی می تونه اینقدر دارای پختگی دیپلماتیک باشه که درست مقارن با سفر رئیس جمهور امریکا به منطقه بحران زده خاورمیانه به نقطه مذکور برسه و قشقرق به پا کنه، یه مسأله این وسط به طرز خفنی توی ذوق می زنه و اون اینه که: فامیلهای ایرانی این میمونها که اکثراً هم توی حلبی آبادها و چاله میدونهای قدیمی سر از تخم در آوردند، از پساب کمیته های سابق تغذیه کردند، و توی گندابهای بسیج رشد و نمو شون تکمیل شد و هویت سـوپر اسلامی-انتحاری ناب محمدی شون شکل گرفت، در واقع بخشی از همین بوزینه هایی اند که مجموعه عظیم باغ وحش حاکمه رو تشکیل میدن و طبعاً بعضی گونه های نه چندان کمیابشون هم این چند سال توی پادگانهای آموزشی سپاه قایق سواری یاد گرفتند و حالا که اوضاع جفت و جور شده، با گاز و گـوز دادن به قایقهای موتوری تندروی نظامی و فحش دادن به ناوهای غول پیکر خارجی به طرز نافرمی حال می کنند؛ ذکاوت چندانی هم لازم نیست که بفهمیم این میمونها به شیوه تابلویی بیشتر از همنوعای آسیای شرقی شون واجد شرایط اپتیمم خرابکاری و الم شنگه به پا کردن هستند...

حالا بگذریم از اینکه این میمونک بازی توی آب خلیج غیر از کیف و سرخوشی عوایدی هم واسه مزدورهای سپاه پاسداران داشته یا نه، صرف نظر از این مطلب که عنتر بازی مذکور کار میمونهای فیلیپینی بوده یا بوزینه های سپاهی، و جدا از اینکه این بوزینه ها مرید تمساحای یزدی بودند یا از دار و دسته کوسه های کرمانی، اون چیزی که توی این روزها خیلی زیادتر از کـون کـونک بازی این حیوونا جلب نظر می کنه مدیریت بی نظیر دولت کریمه و شجاعت مثال زدنی مسؤولین فخیمه در حل و فصل بحران برف و سرما و راه بندون و کمبود سوخته که یه سیستم فوق مدرن مثال زدنی مدیریت بحران، مبتنی بر پاک کردن کامل صورت مسأله رو پیاده کرده و با استفاده از تمامی ابزارها و اهرمهای در اختیار، این نمایش رو به زیباترین نحو روی سن برده و اهالی دنیا رو خیلی بیشتر از تماشای سیرک خلیج، عنکف و انگشت به مقـعد، مبهوت و مات و متحیر گذاشته.

باز خوبه خدای نکرده زبونم لال، این مملکت امام زمانی سـوپر اسلامی یه جایی وسط سیبری یا توی دامنه های آلپ بنا نشده... چس مثقال برف که میاد انگار خود روز محشر فرا رسیده؛ همه معادلات به هم می خوره، اوضاع به هم می ریزه، سگ صاحبشو نمی شناسه، گه و گلاب قاطی میشه، سیل و بهمن راه می افته، کـون آسمون به زمین میاد، راه بندون میشه... اگه از محور کرج به چالوس و جاده هراز که حتی توی زلّ آفتاب تابستون هم یه روز در میون مسدودند فاکتور بگیریم، سریعاً تمام محور های ارتباطی جنوب به شمال و شرق به غرب و مرکز به محیط و زمین به هوا و اینور به اونور و برعکس... همگی به کلی، بدون چون و چرا و تا اطلاع ثانوی و حتی ثالثی بسته میشه. شرکتهای هواپیمایی تأخیر مادرزادی پروازهاشون رو با سرافرازی تمام توی بوغ و کرنا جار می زنند و به این هم بسنده نکرده، توی فرودگاه با نثار لطف بی دریغ به خلق الله با کنسل کردن تمام پروازها دست کم خیال همه مسافرها رو از احتمال سقوط و چپ کردن و آتیش گرفتن و تصادف طیاره های لکنته شون راحت می کنند. مدرسه ها و دانشگاهها هم که دیگه لازم به گفتن نیست، تعطیل خدایی اند. وضعیت کاملاً خرتوخر درسها و امتحانها هم تکمیل میشه و بساط گوله برف بازی و سر و کله شکستن توی هر کوچه خیابونی به راه می افته. گاز توی مملکتی که دومین منابع زیرزمینی دنیا رو داره نایاب میشه و فرهنگ صرفه جویی به ناگهان با تبدیل شدن به والاترین ارزشهای اخلاقی در ردیف برترین اعمال خیر و دارای ثواب اکمل قرار می گیره. جاده های کویری رو آب می بره و قحطی آب و ارزاق در این مناطق کشور توجیه اخلاقی پیدا می کنه. چکمه سیندرلاهای خوشگل خیابونی هم لای برفها فرو میره و یه چند روزی موقتاً از جلو چشمهای پلید رادان و مأمورای هیزش مخفی میشه...

اما از جلوه های کمیک قصّه که بگذریم همین قضیه انگولک کردن رزمناو های امریکایی توسط قایقهای سپاه پاسداران، ارائه لایحه تهوع آور بودجه ۸۷ به مجلس شورای اسقاطی، ثبت نام گوساله های جدید واسه کاندیداتوری مجلس و پخش کلیپهای مفرح مصاحبه های مطبوعاتی شون توی موبایلهای ملت، بمباران سکوهای ورزشگاه توسط تماشاچیان فهیم و با فرهنگ -که همواره الگوی همه تماشاگران فوتبال در سراسر دنیا هستند- و سرانجام مراسم از کوه پرت کردن و دست و پا بریدن یه عده توی سیستان و بلوچستان به طریقه استریل توسط تیم پزشکی که با شاشـیدن مبسوطی بر سوگند نامه بقراط همراه شده، با افزودن بخشهای درام و تراژدیک خاص خودش این داستان جذاب رو تکمیل می کنه. اصلاً این جریان آبرو ریزی واسه مملکت ما اگه یه روز قطع بشه احتمالاً در زمره گناهان کبیره و اعمال نابخشودنیه. توی این اوضاع خرتوخر دیگه کارناوال مراسم محرم از همه دیدنی تره و قسمت کمدی ماجرا رو جذاب تر می کنه: حتی اگه سنگ و آهن پاره هم از آسمون بیاد خلق الله حتماً باید شب و نصفه شب سر سیاه زمستون بیان توی کوچه بازار و با زنجیرهای قندیل بسته و قمه های یخ زده توی سر و کله خودشون بزنن. البته معدودی که عاقل ترند به فضاهای سربسته پناه می برند و اونجا بساط سیرکشون رو علم می کنند؛ هرچی باشه هُرم نفسهای گرم و استشمام تعفن بوی عرق توی مساجد و تکایا اگرچه ممکنه خیلی مطبوع و دلچسب نباشه، ولی از لرزیدن توی یه خونه سرد بی گاز و نفت با سقف نم کشیده و شکم گرسنه که بهتره؛ چای داغ توی استکانهای چرک و پلو خورشت مفتی هم که برقراره... دیگه چی از خدا می خوان این ملت ناشکر و ناسپاس؟ حیف نیست این همه هیدروژن سولفوره توی این اماکن مقدس پراکنده باشه و توی ریه ها نره؟ حیف نیست گاز خونه الکی بسوزه و به سوریه و ترکیه صادر نشه؟ آیا سزاواره تلمبه های اسقاطی سپاه که توی مناقصه های نامرئی شرکت نفت برنده شدند واسه پمپاژ گاز توی شاه لوله های مملکت اینقدر به زحمت بیفتند که ناکارآمدی شون اینقدر سریع لو بره و مایه آبرو ریزی بشه؟

البته مردم ما به قول رئیس جمهور محبوب و دلشادمون "بی خیال این حرفها" اند... ککشون هم با این چیزا نمی گزه؛ اصلاً اینقدر پوستشون ضخیم شده که دمای صفر کلوین هم نمی تونه یه ذره سر انگشتاشون رو سیاه کنه، چه برسه به این سرمای صنّار-سه شاهی مسخره بیست تا سی درجه زیر صفر سانتی گراد!

پس حالا که همه چی توی اوضاع شلم شوربای فعلی دست به ماتحت هم داده و در معیّت برنامه های مهوّع صدا و سیما همراه با هشدارهای ایمنی ۲۴ ساعته مضحک و خایـه سابیهای مکرر مسؤولین و دلسوزین بساط تفریح ملت شوخ طبع و پوست کلفت ما رو توی این روزهای برفی و سرد و تعطیل زیر پالون گرم خانواده فراهم کرده، چند کلمه ای هم از مادر عروس بشنوید و با رعایت و به کار بستن این توصیه ها علاوه بر آموختن فوق سریع شیوه های نوین مدیریت بحران، در جهت حفظ سلامتی و شنگولی هرچه بیشتر و مبارزه با انجماد همگانی گام بردارید:

واسه اینکه گاز به همه برسه همین الان پا شید تمام بخاری ها و آبگرمکن ها و چراغها رو کاملاً خاموش کنید. برای اینکه سردتون نشه چند لایه لباس کرکی ضخیم بپوشید و روی اون هم چند تا پالون به علاوه مقادیری برزنت و گونی به خودتون بپیچید. واسه اینکه جلوی درب منزل و توی کوچه خیابون سر نخورید حتی در هنگام پیاده روی هم به زنجیر چرخ مجهز باشید. اصلاً بهتره سعی کنید از خونه بیرون نرید. اگه هم کارتون ضروری بود با بچه ها برید و خونه خالی دستشون ندید. واسه یخ نبستن آب درب یخچال رو باز بذارید ولی درب کمد و شیر گاز و فلکه آب رو ببندید. اگه هم احیاناً یخ بست واسه کارهای خیلی ضروری مثل اجابت مزاج، بعد از اتمام کار به جای کشیدن سیفون مزیّنات سنگ توالت رو با یه تیکه چوب بلند به سوراخ بیت مربوطه هدایت کنید. واسه کسب طهارت لازم هم به روش سنتی و طبق فتاوی مراجع عظام از یه تیکه کاغذ (ترجیحاً قطعه ای از روزنامه های کیهان و یالثارات) یا سنگ و کلوخ استفاده کنید. به جهت احتراز از قندیل بستن لمبرهاتون چند لایه شـورت پاچه بلند و پیژامه زیر شلوارتون به تن کنید. ولی به هیچ وجه چکمه نپوشید. اگه هم خواستید بپوشید نوع مخصوص عملگی اون رو تهیه کنید. شلوارتون رو هم توی چکمه نکنید. اگه کردید حواستون جمع باشه دم چشم مأمورین خدوم و زحمتکش نیروی انتظامی ظاهر نشید. اگه هم شدید به عمو پلیس مهربون سلام کنید. اگه بهتون چپ نگاه کرد به دل نگیرید؛ صبر کنید یه روز توی استادیوم فوتبال چشمهاشو جفت از کاسه در بیارید. واسه اینکه صورتتون یخ نزنه یه ریش خفن به سبک و سیاق طالبانی بذارید. با این کار علاوه بر برخورداری از اثر حفاظتی در مقابل سرما می تونید اگه از قیافه کسی خوشتون نیومد سریع دست راست و پای چپش رو ببُرید. اگه دلتون خنک نشد گوش راست و تخـم چپش رو هم بکَنید. اگه زر زیادی هم زد سوراخهای دماغ و چاک دهنش رو با سیمان پر کنید. حتی می تونید با یه کم قیر داغ سوراخهای پایینشو هم ایزوگام کنید. اصلاً جفت لمبرهاش رو هم با پنجول چنگ چنگی کنید. اگه با این کارها هم خیلی حال نکردید بندازیدش توی گونی و از کوه به پایین پرتش کنید. من باب توجیه این کارها هم می تونید به قانون مجازات اسلامی استناد کنید و روی یاسای چنگیزی رو سفید کنید. واسه یه ذره سرما و چـس مثقال برف و یه چند روز قطعی گاز هم بیخودی اذهان عمومی رو مشوّش نکنید. تبلیغ علیه نظام و اقدام علیه امنیت ملی نکنید تا آفتابه به گردن در ملاء عام اعدام نشید. انسجام اسلامی داشته باشید و ارباب رجوع رو تکریم کنید. اگه به علت برف و یخ بندون جاده ها بسته شد و بهتون مواد غذایی و ارزاق نرسید، می تونید یخهای جوب سر کوچه تون رو بشکنید و از زیرش ماهی بگیرید، ولی یادتون باشه هیچ وقت هوس ماهیگیری توی دریای خزر نکنید تا یهویی اتفاقی در مسیر تیر اندازی گشتی های ساحلی قرار نگیرید. اگه ماهی گیرتون نیومد واسه حفظ سلامتی و تناسب اندام یادتون باشه که به هیچ وجه گوشت قرمز و نون و برنج و حبوبات و ماکارونی نخورید. فقط از غذاهای دریایی استفاده کنید ولی بیش از نیم کیلو در روز خاویار نخورید. البته توی دریای جنوب می تونید هر گهی دلتون خواست بخورید. به کشتی های امریکایی حمله کنید، فحش خوار و مادر بهشون بدید، واسه شون شیشکی ببندید، عن خشک شده توی آب بریزید، ادای میمونهای فیلیپینی رو در بیارید  و بعدش هم در برید. در مصرف آب و برق و گاز و نان و هوا صرفه جویی کنید. اگه نتونستید سر کار برید واسه اینکه گرسنه نمونید می تونید یکی از کلیه هاتون رو به قیمت مناسب بفروشید. واسه اینکه کلیه هاتون همیشه سالم بمونه و به قیمت خوب فروش بره ابداً سیگار نکشید. الکل صنعتی نخورید. ایدز نگیرید. هواکش بخاری رو روزی دو بار چک کنید. واسه اینکه سردتون نشه هر روز همگام با برنامه تندرستی صبح شبکه سه ورزش کنید. روی برفهای پشت بوم یه گلیم بندازید و دراز و نشست برید. بعدش هم برفهای روی پشت بوم رو پارو کنید، ولی روی سر دختر همسایه و زن باردار نریزید. حالا که به مدد بارش نعمات بیکران و الطاف الهی فرصتی دست داده که در کنار خانواده باشید، از فرصت استفاده کنید و حداکثر لذت رو از زندگی ببرید، اما جلوی بچه ها با خانم شوخی ناجور نکنید. دخترتون رو جلوی پسر خاله اش بوس نکنید. عواطف خود رو به زیر پتو انتقال بدید. در دفعات مقـاربت صرفه جویی کنید ولی از هر کانـدوم بیش از یه بار استفاده نکنید. با همه این اوصاف اگه در این چند روز حبس خانگی حوصله تون سر رفت و کف کردید، مبادا یه وقت ماهـواره تماشا کنید که محرّمه و تبدیل به سگ و شغال می شید. به جاش بشینید و از برنامه های مفرح و اشک انگیز تلویزیون ج.الف.الف لذت ببرید؛ سخنرانی های مبسوط حاج آقا حمار الفضلا رو تماشا کنید. خیمه شب بازی ۹۰ رو ببینید. با  SMSتیم ملی بدون مربی انتخاب کنید. به تنها کاندیدای اطلاعاتی-امنیتی ریاست فدراسیون فوتبال رأی اکثریت بدید. ولی سرمربی همجنـس باز واسه تیم نیارید.

اگه هم احیاناً این برنامه های فرهنگی-ورزشی-تخریبی در گرم و مرطوب نمودن کاهدون نرم خانواده مؤثر واقع نبود و از فرط سرما و گرسنگی و بیکاری و بدبختی بالاخره گریه تون در اومد، حداقل واسه اینکه اشکتون هرز نره برید تو هیأتهای عزاداری ضجه و زاری کنید و از مداحی برادر لسان الچـسان انکرالاصوات فیض ببرید. سینه بزنید و زنجـموره کنید. شـورت و شکم بندهای نیمدار رنگ و وارنگتون رو هم دور نریزید، سر علم کنید و بهش زنگوله ببندید. خورشت مرده و آب زیپو نذری بدید و ثواب ببرید. و در پایان اگه این چند روزه حسابی کارناوال خودکُشون ملت شکم پرور رو تماشا کردید، اگه با صدای عرّ و تیز دسته ها و جمعیت خود زنون بکـارت موسیقایی تون رو زایل کردید، اگه که قیمه و شلّه آقا رو خوردید و چـس هاش رو هم در کردید، حالا دیگه حتماً مغزتون سیر و خیالتون راحت و آزاده؛ پس بهونه گیری الکی نکنید و این مصائب و بدبختیها رو هم نه گردن شامپانزه های فیلیپینی بندازید و نه تقصیر اورانگوتانهای ذوب شده در سیرک ولایت. بنده که جسارتاً روم به دیوار تصور می کنم اگه بعد بوغی حالا دیگه یواش یواش اراده کنیم یه کم مف یخ زده مون رو ذوب کنیم و بالا بکشیم، باد نفخ ناشی از مفت خوری این ایام پر برکت رو آزاد کنیم، و به مغزهای باکـره مون اجازه تحرک مختصری درون جمجمه های منجمد بدیم، شاید یه جورایی بفهمیم که انگار چندان بدک هم نیست حالا که توی این خیمه شب بازی سنتی اینهمه حلقوم جر دادیم و سر و سینه کبود کردیم، نه به خاطر حرف یه مجسمه سنگی عتیقه، دست کم برای تجلی داستان همون مولای سر بریده که اکثرمون -درست یا نادرست- معتقدیم نه به خاطر جنگ بر سر قدرت و خلافت، بلکه فقط برای نپذیرفتن خفت و ذلت این بلا رو سر خودش آورد، یه نیمچه جوالدوزی به لمبرمون بزنیم، از خواب مرگ بیدار بشیم و با نشاندن خرد به جای خرافه بساط این باغ وحش مسخره رو جمع کنیم. اگه از همین الان هم شروع کنیم بعیده زودتر از فاصله دو نسل بتونیم خودمون رو به سبک و سیاق اساطیر همین تعزیه ها از شر این خفت و سرشکستگی آزاد کنیم.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 1:20 |

 

"بسیج سرمایه ملی و علاج همه دردهاست."

                                                                         مقام معظم رهبری

 

«دردهای ما»

 

 

تصور نکنید که منظور از علاج دردها درمان بواسیر، معالجه نفخ معده، بهبود کچلی کشاله ران، زدودن شپشک عانه و امثال اینهاست؛ نه... بیایید برای یک بار هم که شده نگاه را از نوک دماغ فراتر بریم و به یمن هفته میمون بسیج، با آغوشی گشاده و نظری بلند از فرازهای سخنان گُه-هر بار  و رهنمودهای روشنگرانه بهره ای جوییم و توشه ای در جهت تنویر افکار خود برگیریم.

 ... روز اول که بسیج ایجاد شد علاج هیچ دردی نبود. حتی دردهای خودش هم درمان پذیر نبود. من خودم یک نفر بسیجی را می شناختم که یک اسهال ساده گرفت و مرد. او در یک خانه خشت و گلی مخروبه، در پایین شهر زندگی می کرد و چون پولی در بساط نداشت هیچ وقت نتوانست خانواده ای تشکیل دهد. لاشه اش هم تا مدتی در گنداب جمع شده در آبریزگاه کلبه اش غوطه ور بود. آن روزها بسیج سرمایه ملی هم نبود...

ولی کم کم بسیجی یاد گرفت که روی پای خود بایستد. گرچه به سرعت رشد یافت و از گندابها سر بیرون آورد، ولی همیشه آن بوی تعفن را با خود به همراه داشت... از آنجا که زاییده جهل مرکب و پرورش یافته در دامان خشونت ذاتی سپاه بود، توانست با قلدری و زورگیری سهمی از درآمد ملی این مرز و بوم را به خود تخصیص دهد، ابعادش روز به روز ضخیم تر شود، به سان کپک بی مهابا تکثیر کند و همچون وبا سریعاً گسترش یابد. سپس با ایجاد شرکتهایی دولتی، نیمه دولتی و خصوصی به تدریج با چنگ انداختن روی تمام پروژه های عمرانی، صنعتی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی، آموزشی و تحقیقاتی همانند سرطانی لجام گسیخته به سرعت و در چشم به هم زدنی سرتاسر مملکت را تسخیر نمود تا علاوه بر بهره برداری اقتصادی و برخورداری از سود بسیار هنگفتی که از این پروژه های عظیم عایدش می شد، تفکرات و ایدئولوژی دُگم، عقب مانده، قرون وسطایی و مالامال از جهالت، خشونت و خرافه پرستی خود را در قالب این تجارت سود آور به مغزهای قرنها گرسنه مانده ملت تزریق نماید؛ همان ملتی که یاد گرفت برای پیشرفت در زندگی، قبولی در دانشگاه، کسب مناصب دولتی، برخورداری از منافع شغلی، و به دست آوردن موقعیتهای دست نیافتنی و سهمیه های خاص، بسیجی شود و یا حداقل بسیجی وار رفتار کند. آموخت که خشونت، خیانت، ریا و تظاهر، آدم فروشی، هرج و مرج طلبی، زشتی، بد لباسی، عدم نظافت، و ... از ویژگیهای اساسی نظام ارزشی یک بسیجی است. پس کوشید تا هرچه بیشتر خود را این چنین سازد و هرچه عمیق تر در این مرداب فرو رود...

و حال به جایی رسیده ایم که امروزه بسیج در سرتاسر ادارات دولتی، اتحادیه های صنفی، سندیکاهای کارگری، شرکتهای خصوصی، مسجد محل، مستراح سر کوچه و ... دارای شعباتی است و در این پایگاههای مقاومت، خود و دیگران را در برابر هر تفکر، اندیشه و اقدامی که در مسیری جز ایدئولوژی او گام بردارد، واکسینه می نماید و افراد غیر مصون و مبتلا را نیز به طرزی منحصر به فرد درمان می کند.

اکنون خوشوقتیم که بسیج سرمایه ملی شده و راه علاج همه دردها هم هست؛ دردهایی که هرچند عمیق تر از بواسیر و زجر آورتر از نفخ شکم است، ولی بسیج برای همه آنها درمانی مؤثر دارد. علاج غالب آنها هم مدرن تر از پزشکی آلترناتیو، شگفت انگیزتر از طب سوزنی، آنی تر از سم زدایی فوق سریع، و دقیق تر از جراحی روبوتیک می باشد: روش بسیجی، حذف درد و دردمند به یکباره است.

بسیجی کلاسیک با پیراهنی چرکتاب، موهایی کوتاه و چرب، ته ریشی مجعد و زرد، چفیه چهارخانه ای بر گردن، نارنجکی بر کمر، چاقویی در دست و آفتابه ای پر از اسید، پیوسته آماده و گوش به فرمان است. او به یک اشارت با سر می دود و همیشه آماده است تا بدون هراس از هرگونه عقوبتی بگیرد و ببندد و چماق بکشد و سلاخی کند. شناسایی این نوع بسیجی کار چندان مشکلی نیست؛ حتی مرغ پخته و خر مرده هم به سادگی از عهده آن بر می آیند. درمان دردها به شیوه این نوع بسیجی هم دارای اصول شناخته شده و کلاسیکی می باشد: بسیار سریع، غالباً سوزاننده و دردناک، و همواره با بر جای ماندن یادگارهایی بر اعضا و جوارح همراه است.

ولی حذر از بسیجی غیر کلاسیک؛ ورژن جدیدی از بسیجی که بسیار خطرناک تر است. او با بهره گیری از تکنولوژی امروزی می تواند به هر چهره ای در آید. همیشه و همه جا با شماست. ممکن است به شکل یک همکار خوب، یک دوست نزدیک، یک رهگذر ساده، کاسب سر محل، مانکن فروشگاه لباس، آینه بغل اتومبیل، دیوار مستراح... و هزار شکل و شمایل دیگر شما را زیر نظر داشته باشد. او با روشی مدرن، به آرامی و به طرزی غیر محسوس دردهایتان را علاج می کند، به طوری که در طی مراحل معالجه اصلاً متوجه تحت درمان بودن خود نمی شوید. تنها وقتی به خود می آیید که یا در اوین و قزل حصار مراحل نهایی درمان را می گذرانید، یا از شغل خود برکنار و بازنشسته اجباری شده اید، یا پول و اعتبار و زندگی و خانواده خود را از دست داده اید، و یا با زبانی بریده، دستی شکسته، کلیه ای از کار افتاده و مغزی فرسوده مشغول طی دوره نقاهت ابدی در کلبه مخروبه تان هستید. البته به منظور تضمین نهایی درمان و جلوگیری از عود امراض، دست نوشته ها، کتابها و کامپیوترتان هم در طی مراحل معالجه به غارت رفته است. ولی غم به دل راه ندهید که هدف متعالی او فقط و فقط معالجه دردهای شماست.

 ... آری؛ دیگر نگران دردها نباشید که با وجود بسیج همه دردها علاج پذیر است. بیکاری، گرسنگی، فقر، فحشاء، خود فروشی، تورم و گرانی، تبعیض، فساد اداری، انحطاط اخلاقی، اعتیاد، بی خانمانی، طلاق، کودکان خیابانی، کمبود آب آشامیدنی، سوء تغذیه، ایدز، بیماری های عفونی، تلفات جاده ای، خودکشی، شکنجه، سرکوب، سانسور، قتل، تجاوز، خیانت، خرافه پرستی، تحجّر ... اینها هم که اصلاً درد نیست؛ اگر هم باشد مخصوص آن کشورهایی است که بسیجی ندارند و هنوز حتی از فواید بسیج هم آگاه نیستند. چنین معضلاتی در مملکتی که بسیج سرمایه ملی آن است اصلاً وجود خارجی ندارد. معدودی از آنها هم که توسط بسیجی های مخلص و جان بر کف به چشم نیامده و یا لاینحل مانده است، انشاءالله به همین زودی با مدد شعبه بسیج چاهی در نزدیک جمکران مرتفع خواهد شد.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 2:47 |

 

"...اينها بت پرستها و شيطان پرستهای مدرن هستند. قيافه روشنفكری می‌گيرند اما به اندازه بزغاله هم از دنيا فهم و شعور ندارند." 

                                                                                         محمود احمدی نژاد

 

«بزغاله»

 

 

 

... به شدت خشمگین است؛ اولین باری هم نیست که در انظار عمومی فحش و بد و بیراه می گوید. بدبختانه چیزی بیشتر از حرفهای چاله میدانی نیز در چنته ندارد. او کسانی را که بیش از فهم و شعور بزغاله چیزی سرشان بشود به هیچ روی بر نمی تابد؛ چه برسد به اینکه بخواهند ادای روشنفکرها را هم در بیاورند. اصولاً توانایی های او هم بیش از چوپانی مشتی بزغاله نیست...

بزغاله های کلاسیکی که من و شما می شناختیم سرشان به کار خودشان بود؛ علفشان را می خوردند، مع مع شان را می کردند، همانجا که غذا می خوردند پشگل می کردند، استبراء و طهارت هم سرشان نمی شد. آخر سر هم که شکمشان از اثر یونجه هایی که می خوردند ورم می کرد، شل می شدند و بدون هیچ وسواس و استرسی همانجا روی تپاله خودشان می خوابیدند. تفریحشان و تمام دل مشغولیشان همین خوردن و خوابیدن و مع مع کردن و پشگل ریختن بود؛ آنها روزنامه نمی خواندند، اخبار گوش نمی دادند، ماهـواره هم تماشا نمی کردند. بزغاله های کلاسیک موجودات سر به راهی بودند؛ گرچه هیچ کدام نماز نمی خواندند، روزه نمی گرفتند و به حج هم نمی رفتند، ولی حتی افراطی ترینشان هم با چماق بر سر همنوعان خود نمی کوبیدند. آنها در هیچ عملیات انتحاری نیز شرکت نمی کردند، به خاطر قبولی در دانشگاه و یافتن شغل و سهمیه استخدامی عضو بسیج نمی شدند، در بازداشتگاه نهی از منکر به همنوع خود تجاوز نمی کردند و او را نمی کشتند...

ولی امروزه با مدد از تکنولوژی بسیاری از بزغاله ها استحاله یافته و مدرن شده اند. شهر نشینی آنها را وادار کرده است که کت و شلوار بپوشند و روی دو پا راه بروند. به جای علف لازانیا می خورند و به جای طویله در آپارتمانهای پنجاه متری و صد متری و البته معدودی از آنها در پنت-هاوس یا ویلاهای چند هزار متری زندگی می کنند. برخی سوار اتومبیلهای لوکس گران قیمتند و بعضی دیگر با یک گاری ابوقراضه قدیمی و دودزا روزگار می گذرانند. تعدادی از آنها حتی دوچرخه هم ندارند. تن بعضی از آنها هنوز بوی بز و آغل، و برخی بوی ادوکلن آدیداس و بیژن می دهد. آنهایی که مختصر سوادی دارند و وضع مالیشان آنقدر افتضاح نبوده که به علف شبشان محتاج باشند کامپیوتر و لب-تاپ هم دارند؛ آنها گاهی آنلاین هستند: در اینترنت اسلامی چـس سرعت و فس فس مزاج چرخ می زنند، در سایتهای دوست یابی عضو می شوند، در پنجره های متعدد با دیگر بزغاله ها چت می کنند، در طی گشت و گذار اینترنتی خود هم غالباً با پیامهای انسداد و عبور ممنوع روبرو می شوند؛ تعدادی که جسورترند و دارای پشتکار بیشتری هستند از فیلـتر شکن استفاده می کنند، ولی آنها هم آنقدر مشغول تماشای عکسهای پورنـو و دانلود کلیپهای سکـسی برای موبایل می شوند که وقت نمی کنند به سایتهای خبری و وبلاگهای سیاسی-اجتماعی سری بزنند. در واقع اصلاً کاری به این حرفها ندارند؛ به عده ای از اینها حتی اگر اکانت مجانی هم بدهی حداکثر می توانی بیست و چهار ساعته آیکون یاهو مسنجرشان را روشن ببینی و اگر بر حسب تصادف مشغول سایبر-استـمناء نباشند شاید بتوانی دو تا سه کلمه و آنهم در حد ASL و وب-چیز... گپی با آنها بزنی. بعضی از آنها وبلاگ هم دارند، ولی اکثراً در شعر و شاعری و خاطرات روزانه خود غوطه ور شده اند.

بزغاله های مدرن در گروههای خاص اجتماعی شکل گرفته و نمود یافته اند؛ آنها می توانند به دانشگاه بروند، کار کنند و بازنشسته شوند. پولدار و یا فقیر باشند. بی سواد باشند یا اهل مطالعه و تحقیق؛ به امور فرهنگی و علمی بپردازند یا مذهبی و متحجر باشند. از لحاظ اجتماعی فعال، و یا علافی بیشتر نباشند. ولی در هر حال بنا به اصل وجودی خود باز هم بزغاله اند و طبعاً ویژگی بزغاله ها را دارند: گرچه با همان I.Q ناچیز خود می فهمند که اوضاع آن طوری که باید باشد نیست، می دانند که امکان زندگی بهتری هم وجود دارد، درک می کنند که بسیاری از چیزها اشکال دارد، ولی در استدلال ساده انگارانه خود و تحلیل روابط علت و معلولی در مورد نابسامانی های زندگی شخصی و اجتماعی، هیچ گاه به صورت اصولی و عمیق به ریشه مسائل و مشکلات نمی اندیشند؛ بعضی از آنها نمی خواهند، برخی نمی توانند، گروهی از فکر کردن هراس دارند، تعدادی نیز فکرشان استحاله یافته و فاسد شده است. اندکی هم که می کوشند از حد بزغاله فراتر بروند و شبیه انسانها رفتار کنند، بیندیشند و دیگران را هم به اندیشه وادارند، غالباً کوتاه زمانی پس از اندیشیدن به طرز نامعلومی محو و نابود می شوند. مروری بر چند گروه از بزغاله های مدرن و بررسی ویژگیهای گروهی آنها، این مسائل را بارزتر می سازد:

 

بزغاله دانشجو: صبحها قبل از طلوع آفتاب بیدار می شود. نه برای نماز و عبادت یا درس خواندن، بلکه برای سپری کردن مراحل آرایش و گریم؛ توی تاکسی و صد متر مانده به در دانشگاه هول هولکی آرایشش را با دستمال کاغذی و سر آستین پاک می کند، از در دانشگاه و ردیف سگهای نگهبان و کماندوهای چادری به سلامت عبور می کند، سریع خودش را توی اولین توالت می چپاند و آرایش از دست رفته را روبروی آینه چرک و زنگ زده ای که همیشه سر آن دعواست احیا می کند، از همکلاسی دلبری می کند، با موبایل چند SMS می فرستد، شماره تلفن چند نفر را با بلوتوث دریافت می کند... گیریم که او حتی بخواهد که به چیز دیگری بیندیشد، اصلاً آیا وقت فکر کردن دارد؟!

 

بزغاله کارمند: صبح سوار سرویس لکنته می شود؛ طبق معمول چون جای نشستن نیست سرپا می ایستد. زیر لب غرغر می کند، به اداره می رسد و کارت می زند، پشت میز می نشیند و کاغذها را زیر و رو می کند، یک چای به رنگ ادرار صبحگاهی را که مثل همیشه سرد است هورت سر می کشد، دو ردیف از جدول روزنامه کیهان را حل می کند، کمی ارباب رجوع را تکریم می کند، تا فرصت کوتاهی پیدا کند در حالی که کتش را به نشانه حضور فیزیکی بر تن صندلی کرده است جیم می شود، صلاة ظهر فریضه "اول نماز-بعداً کار" را به جای می آورد، تا رسیدن پایان ماه و دریافت حقوق ۲۲۵هزار تومانی لحظه شماری می کند. او اصلاً نای این را ندارد که به چیز دیگری فکر کند.

 

بزغاله کارگر: همیشه در طول تاریخ استثمار شده است؛ کار می کند و عرق می ریزد، حقوقش طبق معمول ماههاست که عقب افتاده است. مشقت و رنج او پایانی ندارد، افزون بر بار کار، سیاست ورزان و سرمایه داران و سودجویان را نیز بر دوش خود حمل می کند. حق تشکیل اتحادیه و سندیکا ندارد، کوچکترین اعتراض او نسبت به اوضاع نابسامان کار و حقوقش به اقدام علیه امنیت ملی تعبیر می شود. اعتصاب او گرچه کمر دولت را خرد می کند ولی به دلیل نبود انسجام و رخنه بزغاله های بسیجی و جاسوس در صفوف آنها همواره شکننده است. او از فرط گرسنگی حتی توان فکر کردن را ندارد.

 

بزغاله بازاری: روز به روز گردنش کلفت تر و دژهای قلعه اش مستحکمتر می شود. هر صبح مغازه اش را با چشمهایی خمار خواب باز می کند، به برچسب قیمت اجناسش یک صفر اضافه می کند، کم فروشی و احتکار می کند، زاغ سیاه اهل محل را چوب می زند. گرچه به ظاهر خود را از سیاست دور نگهداشته و سرش به کسب و کار خودش است، ولی همیشه مترصد اوضاع است و تحولات سیاسی را به دقت دنبال می کند، دنبال افرادی که منافع او را تأمین می کنند راه می افتد و آنهایی را که سیاستشان موجودی حساب بانکی او را افزایش و ملک و املاکش را گسترش می دهد حمایت می کند. او نیازی به فکر کردن ندارد.

 

بزغاله خانه دار: به بازار می رود، مایحتاج روزانه را با کمی غرغر به قیمت حداقل ۳۰% گرانتر از هفته پیش خریداری می کند، در صف بانک می ایستد و در مورد زنانه یا مردانه بودن صف و عدم رعایت نوبت دعوا راه می اندازد، سر کوچه همسایه را می بیند و راجع به مدل لباس نوه عمه جاری او در عروسی دیشب اظهار نظر می کند، به خانه می رود و ماهـواره را که غالباً در بهترین حالت روی کانال PMC است روشن می کند. همیشه هم بوی پیاز داغ و روغن سوخته می دهد. او ذاتاً قادر به فکر کردن نیست.

 

بزغاله بازنشسته: صبح کله سحر از خواب بیدار می شود، توی صف شیر می ایستد، با سایر بزغاله های علاف سر صحبت را باز می کند، از کمبود شیر و انتظار کشیدن برای رؤیت ماشین توزیع گله می کند، بعد از سه ساعت و به دست آوردن دو عدد شیر سوبسیدی ناقابل، وارد صف بربری می شود، آنجا هم کمی غرغر می کند، دوتا بربری هم می خرد، همیشه ناراضی به خانه بر می گردد؛ اوقات فراغت خود را به یادآوری روزگار جوانی در پارک مجاور خانه می گذراند. حتی اگر در تاکسی یواشکی راجع به گرانی و کمبود سوخت و ارزاق با مسافر بغل دستی صحبت کند، هیچ وقت به ریشه نابسامانی ها فکر نمی کند.

 

بزغاله بیکار: غالباً سر کوچه پلاس است؛ وقتش به گفتن خزعبلات و متلک پرانی سپری می شود. از پر و پاچه عابرین پیاده با موبایل عکس می گیرد و برای بقیه بلوتوث می کند، اگر هم موقعیت پا داد نیم تیغ تریاک جور می کند و توی اتاق پشتی انبار مغازه همسایه بساط سیخ و سنگ علم می کند. فکر او هم تماماً به دود تبدیل شده است.

 

بزغاله مایه دار: مثل خرس تا لنگ ظهر خواب است. بعد از ظهرها ماشین شش سیلندرش را سوار می شود، با بنزین مفتی دولتی پرش می کند، چرخی توی شهر می زند، تیس تیس ضبطش نشانه با کلاسی اوست. به اتفاق بر و بچز در کف شهر می چرخد، چند علاف مؤنث را تور می زند، آنها را بالا می اندازد و ظرف کمتر از دو ساعت سر از ویلای شمال در می آورد. با یک شیشه جانی واکر، چند نخ سیگار، کمی حشـیش و نصف قرص اکـس به اتفاق زیبا رویان کذایی به عالم هپروت می پیوندد، مثل خروس تا خود صبح بالا و پایین می پرد و تا ظهر فردا را لای لنگ آنها سپری می کند. او به چه چیز دیگری می تواند فکر کند؟

 

بزغاله مذهبی: از صبح تا شب عبادت می کند، اصول کافی و حلیةالمتقین می خواند، برای حل مشکلات روزمره به کتابهای قطور رساله و توضیح المسائل متوسل می شود، حتی شیوه اجابت مزاج وی نیز مستلزم پیروی از اصول خاصی است. او خود را در گونی سیاه می پیچد، موهای زائد خود را ارج می نهد، در اجتماعاتی که فضا را از بوی عرق اشباع می کنند شرکت می جوید، با دقت به سخنرانی های مذهبی گوش می دهد، حلال و حرام چیزها برایش از درستی و نادرستی آنها مهمتر است. او تقلید را جایگزین خرد و تفکر کرده است.

 

بزغاله نظامی: صبح خروسخوان بیدار می شود. سرود می خواند و پا می چسباند. رژه می رود، جیره می گیرد، اگر بگویند بمیر می میرد، اگر بگویند بکش می کشد. برای او دوستان و خانواده اش هم چندان تفاوتی با غریبه ها ندارد، یاد گرفته است که مطیع و فرمانبردار باشد و دنبال دلایل نگردد. او مجری دستور است و اجازه فکر کردن هم ندارد.

 

بزغاله بسیجی: چفیه فلسطینی بر گردن، ظلمت جهل در سر، و عشق خرافه پرستی در دل دارد، "به یک اشارت" با سر می دود، سفارت سایر کشورها را اشغال می کند، پرچمشان را آتش می زند، کوکتل مولوتف می اندازد، نسبت به موی سر و آرایش زود تحریک می شود، افراد شیک پوش و خوشگل را بازداشت می کند و در زندان به آنها تجاوز می کند؛ او عضو گروههای فشار است، خشونت طلبی را سرلوحه کار قرار داده است، و در جعبه ابزارش همواره آفتابه، اسید، چماق و زنجیر را با خود حمل می کند. تماماً ذوب شده در مولایی موهوم است، و طبعاً فکر او نیز ذوب شده و از بین رفته است.

 

بزغاله روشنفکر: وبلاگ می نویسد، کتابهای احمد کسروی و صادق هدایت را می خواند، راجع به اندیشه های مصدق و قوام تحقیق می کند، در تاریخ طبری و کمدی الهی غوطه ور می شود، سال کوروش بزرگ را گرامی می دارد، برای پاسارگاد و فاجعه سیوند گریه می کند، روزنامه های آزاد اینترنتی را با استفاده از آنتی فیلـتر می خواند، برنامه سرزمین جاوید بهرام مشیری را به دقت دنبال می کند و حتی قسمتهایی از آن را ضبط می کند، به اخبار VOA گوش می دهد، تفسیرهای سازگارا و نوری زاده را با چشمهای دریده و مغز گرسنه می بلعد، دست آخر هم یا با آفتابه ای به گردن آویخته به جرم اراذل و اوباش بودن اعدام می شود، یا اگر خیلی شانس بیاورد سر از بند ۲۰۹ اوین در می آورد و رنجور و معلول و معروف می شود.

 

... یک بزغاله خوب بزغاله آرامی است. حتی اگر نماز نخواند، روزه نگیرد، به حج نرود، در تظاهرات یوم الله ۱۳ آبان و روز قدس شرکت نکند، حجابش را رعایت نکند، مشروبات الکلی بنوشد، اهل دود و دم باشد، دزدی و کم فروشی و کم کاری کند و در هزار کثافت دیگر هم غوطه ور باشد، دست کم هیچ وقت راجع به جزئیات پروژه اتمی فضولی نمی کند، از چگونگی هزینه شدن درآمدهای ملی سؤال نمی پرسد، قیمت نفت را نمی داند، کمبود همیشگی بودجه را می پذیرد، به جیره بندی بنزین و حراج دریای مازندران اعتراضی ندارد، به آرامی و بزغاله وار زندگیش را می کند و اصلاً به سیاست و سیاست بازی کاری ندارد، ولی همواره ملتهای مظلوم فلسطین و عراق و لبنان، و دولتهای برادر روسیه و نیکاراگوئه و ونزوئلا و کوبا را دوست خود می داند... او دختر بازیش را می کند، تریاکش را می کشد، فیلم سکـسیش را می بیند، ماشین سواریش را می کند، به تماشای مراسم شکوهمند اعدام می رود، آخر شب هم نشئه و ملنگ توی رختخواب می خزد و تا لنگ ظهر می خوابد. با آرامش خیال و راضی از امروز هم می خوابد... او هیچ گاه و به هیچ چیز نمی اندیشد، قیافه روشنفکری هم به خود نمی گیرد و خاطر رئیس جمهورش را نیز مکدر نمی کند.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 1:24 |

 

«هرچی که دارم مال تو»

 

یا:

 

ایران زیر پوتین های پوتین

 

 

 

 

پس کو اون رگهای غیرتی که به قطر شاه لوله های نفت با دیدن فیلم سیصد از گردن فداییان وطن می زد بیرون؟ کجاست اون کونـهایی که از غم زیر آب رفتن پاسارگـاد و تنگه بلاغی جرواجر می شد؟ چی شد اون چشمایی که از فرط گریه واسه کتیبه ها و عتیقه هایی که نگهبانای شیره ای تخت جمشید می دزدیدن و در ازای نیم تیغ تریاک به آقازاده های دم کلفت قاچاقچی می فروختن، ورم می کرد و زیرش گود می افتاد؟ کو اون دلای نازکی که از غم برداشتن شیرای سنگی سردر مجلس عین بلورهای درجه سه روسی ترک می خورد و می ریخت پایین؟ کجا رفت اون احساساتی که وقتی مولانا رو ترک و ابن سینا رو عرب به حساب آوردن جریحه دار شد؟ کو اون ارواحی که وقتی به ابتکار خلخالی جنایتکار، خلیج فارس به خلیج عربی-اسلامی تغییر نام داد آزرده و سرگردون شد؟ نشون بدین اون دلاورایی رو که با دست خالی از اسلحه و پای برهنه روی میدون مین می رفتن تا مبادا یه وجب خاک ایران دست عراق بیفته در حالی که گردن سردمدارای هیولا صفت مخوف و آقازاده هاشون توی کاخ و ویلاهاشون از صدقه سر این سپر انسانی روز به روز کلفت تر می شد؛ آهای ...

دریای مازندرانمون رو بردنا...! مرزهای جغرافیاییمون رو تغییر دادنا...! تمامیت ارضی کشورمون به گـای فنا رفتا....؛ آی ... با شمام ملت میهن پرست غیور که نشستین تو خونه هاتون و از صبح تا شب تبلیغ کرم ضد چروک و کپسول اومگا ۳ می بینین، از خاصیت اعجاب انگیز سـوتین های "مجیک برا" شگفت زده می شین، گندم برشته و چـس فیل ساخت وطن می خورین و همین جور بلا انقطاع و پی در پی به فرهنگ غنی ایرانی و تمدن ناب آریایی افتخار می کنین... پس کجاست اعلامیه های گوگلیتون؟ کو بمبهای سرگینیتون؟ چی شد کمپوت های هزار امضاییتون؟

ما که چشممون سفید شد و حتی یه آه نصفه نیمه حسرت زا ندیدیم، یه ناله گنگ و خفه هم نشنیدیم، یه قیافه وارفته و آویزون هم که به چشممون نخورد... تنها چیزی که توی این چند روز هی مدام جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مون رژه می رفت و خبرای تأسف باری مثل فاجعه خودکشی یه دختر دانشجو توی بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان، احکام سنگین دانشجوهای آزاده و بیگناه پلی تکنیک توی زندان، اعدامهای وحشیانه و گسترده افراد در میادین مرکزی شهرای سرتاسر ایران و ... رو توی حاشیه قرار می داد، خبر تشریف فرمایی یه افسر کا.گ.ب قدیمی بود که دستای خونیش رو تمیز شسته بود و اومده بود ایران تا کیک تولد چهار متری جلوش بذارن، قدّیس وار به پر و پاچه اش دست بمالن و ازش به عنوان دوست عزیز و برادر شجاع یاد کنن؛ حالا هم که به سلامتی و دل خوش، با کوله باری پر از سوغات و تحفه ایرانی خرّم و شاد داره میره و به ریش ملت بدبخت و توسری خورده ایرانی می خنده، قراره که سر راه پی-پی اون کیک هضم نشده رو هم یه جایی وسطای دریای روس (همون دریای مازندران سابق) توی آب آزاد ول کنه تا بتونه بلافاصله با شکم خالی راهی اسرائیل بشه... البته نا گفته نمونه که این محصول استحاله استالین چند تا خرده پا و نوچه ترکمن و قزاق و آذری هم داشت که این روزا توی تهران زیاد به چشم نمی اومدن، ولی مدام تا حواسا پرت می شد اون گوشه کنارا هی واسه خودشون بشکن می زدن و کـون و کمر قر می دادن...

آخر سر هم که کلفت و نوکرهای وطنی داشتن سفره ها رو جمع می کردن، ظرفهای تف تفی رو می شستن و فرشهای گه مالی رو با آب دهن پاک می کردن، یکیشون توی همون مستراحی که پوتین شاش و پشگل کرده بود (و اون رفته بود تا محض تبرّک یه کمشو واسه شفای زن دیالیزی بدبختش ببره و سرگین دودش کنه) یه تیکه کاغذ مچاله شده آغشته به ماده ای زرد رنگ و بو دار پیدا کرد که گویا پوتین (همون استالین سابق) به علت کمبود دستمال توالت جهت تکمیل طهارت ازش استفاده کرده بود؛ آخه خودتون حق بدین: واسه این حجم عظیم مدفوعی که روی ایران و ایرانی کرد یه توپ دستمال کاغذی که سهله، اگه یه رول هزار کیلومتری تهیه شده از همه عمامه های موجود ایران رو هم اونجا می ذاشتن افاقه نمی کرد.

متن نوشته توی این کاغذ بدون دخل و تصرف به این شرح بود:

 

 

بسمه تعالی

کجا بودی تا حالا...

 

از: بنده حقیر و بی مقدار و ذلیل محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری اسلامی ایران که می خوام دنیاش نباشه فدای یه تار موی شما (غلامم، خانه زادم)

به: ولادیمیر ولادیمیروویچ ولادیمیروس ولادیوس اوسترالوپیتکوس اختاپوس پوتین، رئیس جمهور کشور دوست و همسایه و سرور و آقا بالا سر روسیه

 

موضوع: اظهار ارادت و اخلاص و نوکری

 

سلامٌ علیکم.

اللّهم عجّل که من قربونتون برم؛ الهی اون داس و چکشتون دو بامبی بخوره تو فرق سرم؛ عرضم به حضور انورتون در راستای ادامه قراردادهای افتخار آمیز و غرور آفرین گلستان و ترکمانچای که دیگه موعد اونا داره کم کم به سر میاد، و واسه اینکه مبادا یهویی خدای نکرده زبونم لال، روم به دیوار خاطر مبارکتون کدر نشه و تریپ نوستالژیک شما مایه کسالت و خجالت ما غلامای حلقه به گوش و دست به سینه و کـون دریده، حالا که دارین میاین این طرفا و قدم آهنینتون رو روی تخم چشم ما می ذارین، حتماً میاین که یه سرکشی به ماترک بکنین و یه چیزایی هم یادگاری واسه خودتون ببرین... اینجا که ما چیز قابل داری نداریم درخور پیشکش؛ مگه تعدادی جوون دانشجوی خوش گوشت که جلوی پاتون قربونی کنیم و چند تا دختر خوشگل ایرونی اصیل که شب به خیگ مبارکتون و هیأت چیز کلفت همراه بندازیم تا حالشو ببرین. ودکای اصل هم که حتماً با خودتون میارین و دیگه ما رو از این شرم نجات می دین که عرق سگی های افتضاحمون رو جلوتون بذاریم؛ این یه ذره آب شور هم که اصلاً قابل شما رو نداره، واسه اینکه مایه آبرو ریزی ما نباشه با هرچی زیرش هست ببرین؛ جهت شرح بقیه هدایا (ناقابل) هم یه نفر اینجا داریم که گه گداری با ذوق هنری مثال زدنیش یه شعرایی از خودش در می کنه؛ طفلک بس که خجالتیه روش نمیشه اسمشو بگه... همینو بگم که «امین» امت اسلامه، یه شعری هم واسه شما خونده و مفاد قرارداد جدید رو به گونه سوپر هنرمندانه ای تنظیم کرده و ما رو از زحمت گفتنش معاف؛ و بدونین که به رغم نجابت مثال زدنیش سرور ماست و همه کاره و شعرش هم لازم الاجرا، هر چند خودش با شکسته نفسی تمام میگه از هیچ جا خبر نداره ...

 

"پول مردم مال تو، هرچی که دارن مال من

ساحل دریا مال تو

نفت ما هم مال تو

فرشای ما هم مال تو

خاویار ما هم مال تو

کل دریای خزر همه اش برای تو...

جنسای بنجل تو مال ملت من

حمایت تو مال من

سمندای آشغال ما رو هم ببر

پیشکش مفتی باشه واسه ملت گشنه تو...

خط مرزی مال تو

آذربایجان هم مال تو

اصلاً تو بشو خدای من

من که شدم بنده تو

هرچی که داریم مال تو

فقط یه چیز...

اورانیوم هات مال من...

بذار یه کم غنیش کنم

پلوتونیوم هم مال من

بمب اتم هم مال من

تا که باشه تضمینی واسه موندن من

تو هم بیا

-هر وقت که خواستی-

بچاپ و برو..."

 

رونوشت: (جهت استحضار)

۱.رهبر محترم چین کمونیست هو جین تائو که الهی قربون اون چشای تنگش برم جهت استثمار

۲.رئیس جمهور بلند بالای کشور دوست و همسایه سوریه، بشار اسد سرو کمند جهت استحمار

۳.رهبر ملوس کوبا فیدل کاستروی خواستنی که ایشالله ۱۰۰۰ سال دیگه هم عمر کنی جهت استهلاک

۴.رئیس جمهور محترم بولیوی که ایشالله دورش بگردم ایوو مورالز جهت استهزا

۵.رئیس جمهور محترم ونزوئلا هوگو چاوز جیگر مامانی خودم جست استسگا

۶.رئیس جمهور تکسوار چرمی پوش خوش تیپ کشور نیکاراگوئه دانیل اورتگای نازنازی جهت استمنـا

۷.رئیس جون جونی تشکیلات حماس خالد مشعل که قربون هیبت ضمختش برم جهت استفراغ

۸.رهبر سید و سالار حزب الله لبنان سید حسن نصرالله جهت استسهال

۹.رهبر گروهک مبارز و بمب در کف شیعیان عراق جناب مقتدی صدر عزیز جهت استبرا

۱۰.بعضیا... که بعداً میگم (سلام منو هم جوری که صداش در نیاد به عسامه بن لادن عزیز و ایمن الظواهری ناناز و ملا عمر مامان برسونید، خدا رحمتش کنه ابومصعب الزرغاوی رو چه بچه خوبی بود؛ ما ارادت به همه اون ۱۹ نفر شهدای توی هواپیمای یازده سپتامبر داریم) جهت استسلاخ

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 1:42 |

 

"رفع مشکلات هسته ای ملت آزاد و غیر همجـنس باز ایران"

 

 

 

همه اش یه دونه تپه نریده تو دنیا باقی گذاشته بود که اونم به مبارکی هفته پیش به مدفوع شجاعانه اش مزیّن شد تا دانشجوهای دانشگاه کلمبیا هم از بو و طعم اون چیزی که سر سفره ملت ایران آورد و هنوزم داره بخار ازش بلند میشه بی نصیب نمونن، تا اندک مسلمونای دو آتیشه حاضر در اونجا هم روزه شونو با این مذاب مقدس افطار کنن؛ هر چند جناب «لی بالینجر» قبل از همه خودشو با انواع اسپری های گندزدا و آنتی بیوتیکهای خفن واکسینه کرد و محیط دانشگاه رو هم که داده بود از یه هفته قبل با د.د.ت و دپونکس ضد عفونی کنن...

مشکل انبوه همجـنس بازای ایران هم که الحمدلله به عنوان صدر مشکلات ملت از زبون نازی بیگلری به استحضار ایشون رسید تا همه ما بفهمیم که طفلک رئیس جمهورمون حتی از وجود همچین افرادی تو مملکت خودش خبر نداشته تا به مسائل و معضلات این عزیزان هم بپردازه و متأسفانه هر چند هم ایشون سعی کرد اسم و آدرس چندتایی از اونا رو که می شناسه به محمود خان ارائه بده (والله منظورم این نیست که مثلاً دوستای نازی خانوم احتمالاً لـزبین تشریف دارن) ولی باز هم رئیس جمهور محبوبمون با ذکاوت دیپلماتیک منحصر به فردش زیر بار قبول این مسأله نرفت که نرفت، چون می دونست که اگه کوچیکترین بندی آب بده فردا صبحش از کلیه طلاب محترم حوزه های علمیه سراسر کشور گرفته تا آیات عظام و علمای اعلام دم در نهاد ریاست جمهوری پهن میشن و حق و حقوق می خوان...

حتی پرده سیاه بک-گراندی که به جهت ایجاد کنتراست با هر گونه هاله نور احتمالی پشت سر حضرت آقا تعبیه شده بود و دوربینهای مجهز به اشعه مادون قرمز که منتظر شکار هر گونه فوتونهای نوری بودن هم این دفعه نتونستن هاله نورانی که سهله، حتی نیم نانومتر امواج نوری از همچین موجود کریهی detect کنن؛ تنها چیزای به درد خوری که بعد از یه هفته آزگار کار و تلاش شبانه روزی آنالیزورهای آزمایشگاههای جنایی F.B.I ، دانشمندان مرکز تحقیقات ناسا، پژوهشگرای کارکشته تشخیص طبی هاروارد و محققین بخش ژنتیک و P.C.R دانشگاه جونز هاپکینز تونستن از اون حواشی به دست بیارن، سه تا دونه شپشک زهار (دوتا نر و یه ماده)، چهار تا کنه گاوی، دو لاخ پشم گوسفند، دوازده تا اسپـرم معیوب و به اندازه دو بند انگشت مف خشک شده چسبیده به تریبون سخنرانی ایشون بود...

مگه میشه این همه راهو تا اون سر دنیا بره و یه سری ونزوئلا به هوگوی عزیزش نزنه، دست نوازش به سر ایتام بولیوی نکشه، واسه کارتن خوابای نیکاراگوئه خونه نسازه، از روی آسمان کوبا که رد میشه یه بوس هوایی واسه فیدل از گور در رفته اش نفرسته، و دست آخر هم تو فرودگاه وطن مورد استقبال کله گنده های کشوری و لشکری قرار نگیره که واسه اش هورا بکشن و سر دست ببرنش؛ حالا اگه گوشت هم شد کیلویی ۸۰۰۰ تومن که اون مقصر نبوده، اصلاً مگه اون موقع ایشون تو ایران بوده که مردمو راهنمایی کنه از کدوم مغازه بخرن کیلویی ۷۹۰۰ تومن؟!

بحران هسته ای هم که ماشالله هزار ماشالله به گفته ایشون تکلیفش روشن شد؛ پرونده اش بسته شد و همه به خوبی و خوشی روی همدیگه رو ماچ کردن و رفتن خونه هاشون؛ این همه تحریم و بلبشو و گرونی و گرفتاری و تهدید نظامی و ... هم همه اش فقط واسه اینه که مردم امتحان بشن و مملکت خودکفا بشه و یه مقداری هم باعث انبساط خاطرمون بشه؛ ملت ما هم که سوار ماشیناشون میشن و با همین چس مثقال بنزین جیره بندی میرن گردش و تفریح و به قول ایشون: "بیخیال این حرفا!" توی پارکها می شینن، کیک زرد و اورانیوم غنی شده می خورن، گـوز هسته ای میدن و تا شعاع پونصد متری دور و برشون حتی اتمهای پسسون و لنگ و پاچه هر موجود مؤنثی که از اون دور و بر گذر می کنه رو آنالیز می کنن و حظ بصر می برن؛ واقعاً هم "بیخیال این حرفا" اند که چه بلایی داره سرشون میاد؛ انحطاط اخلاقی چیه؟ ورشکستگی اقتصادی کدومه؟ اضمحلال فرهنگی کیلویی چنده؟ بچه های ولگرد و خیابونی مگه اصلاً وجود خارجی دارن؟ دخترامون سر از دوبی در میارن که بیارن؛ نابودی پاسارگاد و بقیه آثار تاریخی تمدن ایرانی که دیگه کشکه، سرکوب و فشار و اختناق، اعدام روزانه چند نفر در ملاء عام، تعطیلی روزنامه ها و ... هم که تبلیغات مسموم غربه، برچیدن ماهواره ها، سانسور فیلما و کتابا، فیلتر اینترنت و مسدود کردن سایتا هم که جنجالای خبریه؛ ملت فهیم ما که به گفته رئیس جمهور هسته ای از آزادترین مردم جهانن، مدتهاست که در مقابل این هجمه تبلیغاتی مسموم استکبار جهانی خودشونو با شعارای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل واکسینه کردن، نمازشونو می خونن، روزه هاشونو می گیرن، خمس و زکاتشونو میدن، حجّشونو میرن، (توجه داشته باشین که همه اینا رو در آزادی کامل انجام میدن) واسه پرداختن پول آب و برق تو صفهای منظم می ایستن، نون نیم سوخته و نیم خمیر رو به قیمت مناسب می خرن، به میزان تورم اعتراضی ندارن، از ته مونده سهمیه بنزینشون به نحو احسن استفاده می کنن، واسه عبور از خیابون اول سمت چپشونو نگاه می کنن، (اینا همه مظاهر دموکراسیه) ...

البته یه مقدار کمی ناملایمات جزئی که یه خورده بیشتر از وزوز پشه اعصاب یه تعداد اقلیت مردم (که غالباً به اختلالات عصبی زود رنج گونه دچارند) رو ناراحت کرده، همه و همه اش می دونیم که توطئه استکبار جهانیه؛ و حتی اگه مصائبی که هر روز سرمون میاد خدای نکرده، زبونم لال، روم به دیوار، از قصور سهوی (دقت کنید: نه عمدی) معدودی انگشت شمار کارمندان دون پایه و مدیران جزء (که یه وقتایی فکر نکنین نالایقن، بلکه ممکنه یهویی حواسشون پرت شده باشه) حادث شده (و الا همه ما می دونیم که مدیرای ارشد و وزرا و وکلای مجلس و رئیس جمهور و مصلحت نظام و خبرگان و شورای نگهبان و به قول دوپونت و دوپونط از اونم بالاتر...! با خروس نیت شب و روز دارن با حقوق چندر غاز واسه ارگـاسم دل مردم و سبیل خدا جون می کنن) ، مردم آزاده ایران هیچ کدوم از مشکلات و ناملایماتی رو که روزانه با شتاب بیست برابر از دیروز داره به سر و کولشون اضافه میشه اصلاً به تخـمشون هم نمی گیرن، چرا که تماشای لبخند زرد رئیس جمهور بد لباس، شنیدن موعظه خطیب جمعه گردن کلفت نظر باز، و شرکت در راه پیمایی آنتی امپریالیستی روز قدس پس از نماز، از نون شب و شاش بعد از مقـاربت هم مهمتر، حیاتی تر و واجب تره.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 1:14 |

 

« خدای بیکار و ماه ضیافت زولبیا »

 

 

   

 

دوباره ماه رمضان، دوباره ضیافت الهی، دوباره میهمانی دلها... باز هم لبهای خشک، صورتهای پف کرده و چشمهای خمار خواب... دوباره تنبل خانه ادارات، صفهای طویل زولبیا و بامیه، بوی گند روغن سوخته از کارگاههای شیرینی پزی، شهر تعطیل تا ساعت ده صبح و مرده از ساعت شش بعد از ظهر... و دوباره خدایی که تمام وقت مشغول شده که مهمونی بده و حواسش جمع باشه که از بندگان مقرّب درگاهش کی می خوره، کی می کنه، کی می گوزه، کی استمنـاء می کنه، کی استفراغ می کنه، کی اماله می کنه، کیا شنا می کنن، کیا دروغ میگن، کیا گه خوری می کنن و ... تا اگه کسی هیچ کدوم از این کارا رو نکرد و بچه خوبی بود و تو خودش هم جیش نکرد، عصر اون روز یه تیکه زولبیا با یه لیوان آب جوش بده دستش.

خوب که فکر می کنم می بینم از همون وقتایی که فرق گُه رو از گوشت کوبیده به زور تشخیص می دادم، تا اومدم به خودم بجنبم دیدم خدایی رو بهم قالب کردن که تمام حواسش جمع اینه که چطوری غذا می خورم، چطور لباس می پوشم، چطور می خوابم، موقع توالت رفتن با پای چپ میرم تو یا با سر، موقع شاشیدن نشسته ام یا سر پا، وقت ریدن روم به کدوم طرفه، کونـمو چه جور می شورم، وسط نماز می گوزم یا نه، کی استمنـاء کردم، با کی مقـاربت کردم، کجا عرق خوردم، کی سیگار کشیدم، گوشتی که دارم می خورم مال گاو بوده یا خر، از سمت راست گلوشو بریدن یا از کـون دارش زدن، و ... تازه اگه گفتم همچین خدایی رو نمی خوام فی الفور دستور میده که در سه سوت اعدامم کنن. پس با این اوصاف بی انصافی هم نیست اگه چاقو کشا و عرق خورایی که ده روز اول محرّم بدمستی نمی کنن و به جاش رخت سیاه می پوشن، یا جنـده هایی که از نوزده تا بیست و یکم ماه رمضون کاسبی رو تعطیل می کنن و عوضش میرن تو مسجد تا بوغ سگ عربده می کشن، یا دزدا و مال مردم خورایی که سالی یه بار یه تیکه چلوار سفید به خودشون می بندن و با شومبول آویزون هفت مرتبه دور خونه مکعبی وسط جزیرةالعرب سگ دو میزنن، پیش همچین خدایی از امثال من عزیزتر باشن.  

خواهش می کنم به پته قبای خشکه مذهبیون دُگم بر نخوره؛ کافیه یه توک پا زحمت بکشید و به کتابخونه منزل یه سری بزنید و یه کتاب احکام یا توضیح المسائل رو از اونجا در بیارین و بخونین... نمیگم بشینین آنالیزش کنین که ببینین چند درصد این احکام مربوط به از شکم به پایینه و چند درصدش از گردن به بالا، فقط کافیه همین طوری شانسی یه صفحه اش رو باز کنین و یه پاراگرافش رو بخونین. البته اگه از پس معنی کردن اون اراجیف به زبان فارسی سره بر بیایین و مجبور نشین به دارالترجمه مراجعه کنین...

آخه شما رو به همون چیزی که می پرستین، خدایی که تموم فکر و ذکرش این چیزا باشه و کار و زندگیش رو گذاشته کنار، مدام به معده بنده اش زل زده یا حواسش جمع اینه که موقعیت شومبولش در هر لحظه از زمان در چه وضعیت استرئوتایپی قرار داره دیگه پرستیدن داره؟ من که فکر می کنم همون خدای بی توجه که عاطل و باطل عین لات و هبل یه گوشه نشسته و آزار به کسی نداره، یا همون گاو هندوها که یه جایی سرشو زیر انداخته داره یونجه می خوره خیلی قابل تحمل تره از خدایی که از میون تمام اندام موجودی که آفریده سه چهارم قوانینش درباره آلت تناسلی و دستگاه گوارش باشه؛ بلا نسبت مغز هم تو بدن آدما وجود داره ولی دریغ از یه دونه حکم مذهبی که راجع به این قسمت بدن انسان باشه.

حالا هم که به سلامتی این یه ماه مهمونی گرفته... آخه من یه جایی روم بشه بگم مهمون یه نفر بودم که از کله سحر تا بوغ سگ بهم گشنگی داده که هیچ، مجبورم کرده که حتی قیافه زن همسایه مون رو نبینم یا صدای یه دختر غریبه رو نشنوم مبادا که شاشیده بشه تو مهمونیش؟! اگه درد کلیه ام عود کرد و حتی یه شیاف مسکّن اماله کردم یا حتی از زور درد استفراغ کردم به منزله این باشه که یه چیزی خوردم و بازم باید از مهمونیش گم شم بیرون؟ اگه کله ام رو کردم زیر آب که یه ذره مخ داغ کرده از گشنگیم بخار کنه و سبک بشه باید واسه جبرانش یه روز دیگه همون قوانین سادیسمی رو تحمل کنم و جیک نزنم؟ آخه این واسه همون خدا آبرو ریزی نیس؟ واقعاً چرا هر چیزی از یه جای بدن بیرون میاد یا هر چیزی وارد هر سوراخی از بدن میشه این ضیافت باشکوه رو باطل می کنه؟

حالا هم گلی به جمال عنتر زمونه که داده ساعت کاری مملکت رو یه چند ساعتی تخفیف بدن؛ این روزا به دور و برت که نگاه می کنی همه جا شده آخر تنبل خونه. سالای پیش همینطوریش و بدون اینکه کسی بگه تو هر اداره و مؤسسه ای می رفتی یا همه کارمنداش در حال چرت زدن بودن یا جیم فنگ. از یه ساعت و نیم به صلاة ظهر هم مونده دیگه هیچ کس تو اتاقش نبود و به جاش يه سری آدم شلخته و وارفته رو می دیدی که با آستين‌های بالا زده و کفشهای نيم پوشيده مثل اردکهای لنگ به صف طرف نماز خونه میرن. بعدش هم که چرت بعد از ظهر بود و زبون روزه و همون کار نیم بند هم تعطیل... حالا دیگه امسال که وای بر احوالمون.

توی همون ادارات خدا نکنه شاش تنگتو بذاره و مجبور بشی بری توالت: من که نشد از اول ماه رمضونی يه بار برای ريدن به مستراب برم اما مجبور نشم به قاعده يه سيگار کامل پس دودهای ساکنین هر کدوم از غرفه های مستراب این اماکن دولتی رو استنشاق کنم. از اون بدتر اينه که مسترابی که سرتاسر سال هیشکی توش نمی رفت و از بوی تعفنش به عود و اسفند و بَه‌بَه پناه می‌برديم، حالا حالتی شده مث صف بانک و مترو و اماکن متبرّکه؛ توش که اولاً جای سوزن انداز نیس، بعدشم اگه توفیق پیدا کنی و بتونی با خواهش و التماس و جون کس و کار ارباب انتظار رو قسم دادن به زیارت سنگ سفید یه کدوم از اونا نائل بشی، با هر بار سيفون کشيدن عطر يه جور غذا و چلسمه ازش بلند میشه. همينه ديگه؛ وقتی مغز متولیان یه نظام، به جای مسائل مهم مملکتی معطوف مستراب معرفت باشه، گاهی اوقات توالت در يه منفی ضرب میشه و توش بجای ريدن سيگار می‌کشن و غذا می‌خورن!

خاطرم هست اون روزایی که دانشجو بودم شبای ماه رمضون یه نرّه خری تو خوابگاه بود که از ساعت سه صبح راه میفتاد و درب همه اتاقا رو لگد کش می کرد که: پاشید، پاشید، سحر شده... یا توی پاویون وقتی ساعت مثلاً دو تا پنج صبح موقع استراحتت بود و مث جنازه روی تخت ولو می شدی (تازه اگه سر و صدای عرّ و تیز بلندگوها که سه ساعت تمام با حداکثر ولوم بیخ گوشت عربده می کشیدن می ذاشت خواب به چشمت بره) یه مرتیکه ریشو با مشت و لگد می زد به در که: یالله بیدار شید سحری بخورید... یادم نمیره یه شب از فرط عصبانیت و خستگی وقتی یارو در اتاق رو مث در طویله لگدمال می کرد سرمو از لای بالش بیرون آوردم و داد زدم: " ده اگه پاشم که اول میام ننه تو رو ایزوگام می کنم بعد سحری می خورم..." و از شب بعدش دیگه یارو در اتاق ما رو نمیزد، ولی امثال این الاغا که آدم بشو نیستن و «حقوق شهروندی» سرشون نمیشه، باز هم درب بقیه اتاقا رو با دینامیت تخریب می کردن و با بازگشت به خوی طبیعی و غریزی خودشون نصفه شبها صدای اورانگوتان های خوشحال جنگلی در می آوردن. اونوقت شما فکر می کنین این مملکت با همچین آدمایی که اینطور رفتارا دیگه اونا رو از حالت انسانی خارج کرده و در وجودشون به صورت یه سری غرایز طبیعی در اومده، دیگه راه نجاتی از نابودی داره؟ دنبال مصادیق تهاجم فرهنگی هم نمی خواد بگردین و بیخود وقتتون رو تلف کنین، اینجور افرادی که اینطور مسخ یه فرهنگ بادیه نشینی شدن و قرنهاست این رفتارها رو به صورت غریزی با اون اسپرمای کج و کوله و تخمکای معیوبشون به نسلهای بعدی انتقال میدن نمونه بارز تهاجم فرهنگ عرب بیابونی به سرزمین ایرانی هستن که اولین منشور حقوق بشر از خاکش سر بلند کرد و پادشاهش پیوسته از بیم تسخیر سرزمینش توسط دروغ و قحطی به خدا پناه می برد؛ و دیدید که اون خدا هم کمکی نکرد، چون بندگان همین خدا بودن که مملکتشون رو با کنار گذاشتن خرد و آگاهی، چشم بسته و جاهلانه سپردن به دشمنان تاریخی خودشون که از پیشرفت تمدن ایرانی چشمشون داشت در میومد؛ ایرانی که اون زمان بیش از نیمی از یه قاره پهناور بود و هنوز که هنوزه آثار تمدن پیشرفته اش سال و ماهی نیست که از زیر خاک بیرون نیاد.

نه که آدم مذهب ستیزی باشم، ولی این تفکرات و رفتارهای افراطی واسه ما دین و مذهب نمیشه...  مذهب فقط یه جا معنی پیدا می کنه و اون هم در حوزه اخلاقه. نه سیاست، نه اقتصاد، نه حقوق، نه قوانین اجتماعی، نه علم و تکنولوژی، نه هنر، نه ورزش، نه روابط جنسی، نه مستراح، نه قصابی، نه مرغدونی، نه اداره، نه مدرسه و نه هیچ جای دیگه... مذهبی که مث زالو چنگ انداخت رو تموم سوراخ سمبه زندگی هر آدم که اصلاً دیگه مذهب نیست؛ یه جور فاشیسم توتالیتر مارکسیست-لنینیستی و یه ایدئولوژی خطرناک و مخرّبه که بنیادهای زندگی انسانی و زیر ساختهای فکری، اقتصادی، اجتماعی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هر تمدنی رو ویران و نابود و مضمحل می کنه و انسان رو تبدیل به یه حیوون وحشی می کنه که یه سری قوانین دیکته شده تو مغزش رو کم کم به حالت غریزی به اجرا در بیاره و این خیلی خیلی خطرناکه؛ دین و مذهبی که اساساً واسه این به وجود اومد که غرایز انسان رو سر و سامونی بده امروز تو مملکت ما خودش به صورت یه رفتار غریزی خطرناک و افسار گسیخته در اومده که همه جا فضولی می کنه، می گیره و می بنده و سلاخی می کنه و حتی آدم می کشه... دیگه از این خطرناکتر چی ممکنه؟

مذهب وقتی مخرّبه که از حوزه اخلاقیات و روابط فردی بیاد بیرون و تبدیل به ایدئولوژی بشه؛ و ایدئولوژی وقتی خطرناک میشه که به استراتژی تبدیل بشه: به حاکمیت برسه و همه قدرت سیاسی، پول، اسلحه، قانون، دادگاه و عدلیه رو در تسخیر خودش بگیره. یا میشه یه ایدئولوژی مطلق گرای سوسیالیستی که توی کشورای عقب مونده ای مث کوبا، ونزوئلا و نیکاراگوئه حاکم میشه و مردمش رو از فرط فقر و بدبختی به یه سری موش توسری خورده فاضلاب تبدیل می کنه، یا حداکثرش یه زندگی نسبتاً خوب و مرفه، ولی بسته و محصور واسه اونا تولید می کنه و آدما رو تبدیل به یه سری ماشین می کنه که فقط باید کار کنن و حق فکر کردن نداشته باشن، مث چین و روسیه؛ و یا به شکل سوپر اسلامیش همراه با چند تا زیر شاخه تروریستی (اعم از تروریسم شخص و شخصیت و فکر) توی یکی از این پدیده ها متبلور میشه: ورژن سنّی اون میشه القاعده و طالبان، نوع شیعه اش هم میشه حزب الله و جمهوری اسلامی ایران.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 1:8 |

 

«شاید این جمعه بیاید، شاید»

 

 

 

 پ.ن: شاید هم نیاید...

 

  "جمعه" از لابه لای ورقهای پوسیده دفترچه خاطرات و از میان غبار متعفن صفحات آلبومهای قدیمی هرگاه فرصت نشان دادن خود را می یافت، همواره چیزی بیشتر از یک غروب غمگین، یک فیلم سینمایی تکراری صد تکه سانسور شده، هاچ زنبور عسل، حنا دختری در مزرعه، و حداکثر یک بعد از ظهر گرم در سراشیبی سرسره زنگ زده پارک خیابان پشتی یا در میان تراکم دود مه گونه قلیان چایخانه ها نبود؛

  از همان زمان که هر جمعه به تدریج عقده های کودکی ما در غیاب "دافی داک"، "باگز بانی" و "تام و جری" شکل می گرفت، حتی "بلیک ادواردز" هم بیهوده سعی می کرد گوشه ای از ذهن جستجوگر کودک محروم از شادمانی را پر کند، چرا که پلنگ مسخره صورتی رنگش نیز در خاطرات خاکستری آن سالها رنگ باخته بود و حماقتهای تصنعی اش هم دیگر به زور لبخند تلخی بر گوشه لبهای خشک و ترک خورده کودک یونیفرم پوش و سر کچل آن دوران می آفرید؛ و همین لبخند زورکی هم در میان زوزه بمب افکن های عراقی و آژیر قرمز و جیغ و داد زنهای همسایه و صدای فرو ریختن آوار به سرعت محو می شد...

  در خلاء فکری آن سالها و در پشت سد هایی که سردار سازندگی پس از نوشاندن شوکران به پیر جماران شروع به افراشتن آنها در جای جای این خاک گرسنه خِرَد و آگاهی نمود، هر جمعه و به هنگام نفس تازه کردنهای پایان هفته در کنار کانالهای برفکی رسیورهای آنالوگ و شو های ترکی که همیشه لذت تماشای رنگهای زرد و قرمزشان در سایه خش خش کر کننده نویز های آنها زهرمارمان می شد، چیزی فراتر از آب سرگردان جویبارها و سیل بند ها مشغول جمع شدن بود؛ معجونی از امید و انتظار، خیال و خرافه، وهم و سراب، ترس و هراس، عذاب و عتاب، شلاق و اعدام دسته جمعی، ترور و نسل کشی... و همه اینها در قالب دو موجود مهیب پرورش می یافت و تنومند می شد: یکی روباهی خندان و دیگری عنتری خشمناک، تا به تناوب در خیمه شب بازی سالهای پس از آن اذهان را تسخیر نمایند و گیتی را مسحور؛ و آنگاه که شالوده سازندگی در هجوم زنجیره ای جویبار های خون و جنایت رنگ باخت، دریچه آن سد ها هم به نوبت باز شد تا یکی خاک تشنه ایران زمین و سینه جوانان آن را با سراب گفتگوی تمدنها و اندکی کاهش طول و عرض لباس و نمایش مو از زیر روسری سرگرم سازد، و دیگری پهنه دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی را با هجومی وحشیانه و بی شرمانه در نوردد و "سیوند" را گستاخانه بر منشور آزادگی بنا کند.

  فرهنگ انتظار هم از همان جمعه ها شکل گرفت... انتظار شنبه ای ترسناک، همراه با استرس ترکه های انار به جرم بلند بودن مو یا کثیف بودن ناخنها، چوب بلوط در ازای ننوشتن پنج بار مشق شب از روی "کودک فلسطینی"، انتظار "سالهای دور از خانه" ساعت یازده شب با یک "اوشین" بدبخت کتک خورده که هر روز از صفر شروع می کرد و دوباره خشتهای لرزان زندگیش با کمترین نسیمی فرو می ریخت و صفحات روسپی گری او هم از لای کتاب پاره پوره خاطراتش به طور مرموزی کنده شده بود تا بچه فین فینوی آن سالها نفهمد که سرانجام فقر و فشار، فساد است و فحشاء؛ تا حتی هیچ بزرگسالی هم جرأت این خیالات را به ذهن تاریکش ندهد که فشار ستمگر بر انسان بیچاره و بدبخت تا کی ادامه خواهد داشت و این خشتهای لرزان کی با ملاطی محکم خانه ای برای زندگی دور از رنج بنا خواهد کرد تا در مقابل طوفان نیز فرو نریزد و ساکن آن را از باران و تگرگ هم گزندی نباشد...

  خیال جمعه ای پر امید نیز نتوانست در هیچ ذهنی شکل بگیرد چون هنوز سه شنبه ای اختراع نشده بود که فرهنگ والای جمکرانیسم اتوبوسهای ادارات دولتی را با کارمندان وامانده و توسری خورده شان در ازای دریافت چندر غاز اضافه حقوق و حق مأموریت به سر چاه ویل بکشاند تا پول بی زبانشان را در اطراف چاهی خرج کنند که آمال مکتوبشان را در آن ریخته اند و در انتظار حل مشکلات با فرج سپید پوش شمشیر به دست اسب سواری عرب تبار از خلال فروج بیابانهای فلات مرکزی سرزمین کوروش و جمشید نشسته اند...

  و انتظار هم هیچ گاه به سر نخواهد آمد مگر انتظار پایان یک زندگی سیاه و غبار گرفته، در میان شهری غمزده و سرشار از سکوت، در یک عصر جمعه طولانی، در پاییزی سرد و در هزار لای تو در توی کوچه های متروک، بین دیوارهای دود زده بلند عاری از هر روزنه و پنجره، با مرگی که سالهاست نجوای فریبکارانه سمفونی آرامَش را هر هفته، غروب هر جمعه می نوازد و در اذهان منجمد مردمی تنبل و مسخ شده که مسحور تصاویر شفاف رقصندگان نیمه لخت در سینماهای خانگی شده اند، در فواصل استراحت رسیورهای دیجیتال، همچنان امیدی واهی را می دمد که: «شاید هفته دیگر بیاید...»

   

+ نوشته شده توسط ابوالهول در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 20:44 |

 

یک روز با

 

 "دادستان -پلیس -قاضی"

 

«پیشگیری -اخلاقی -انتظامی -فرهنگی -اجتماعی -امنیتی»

 

کشور

 

 

 

...چی؟!! سفر خارج میری؟ سمینار می ذاری؟ کنفرانس مطبوعاتی ترتیب میدی؟ مصاحبه با تلویزیونهای خارجی می کنی؟ چه غلطا... چه گه خوریا... بگیرید، ببندید، بندازیدش تو هلفدونی... بیا اینم قلم و کاغذ، بگیر بنویس، اعتراف کن که هدفت براندازی نرم بوده، بگو که در شکل گیری کودتای خزنده نقش داشتی، بگو که می خواستی انقلاب نارنجی کنی، اعتراف کن که علیه امنیت ملی اقدام کردی...، همچین با طناب از جرثقیل بکشمت بالا که اون گردن کلفتت حال بیاد...

 

...چی؟!! مقاله می نویسی؟ روزنامه نگاری می کنی؟ بَه بَه...! کارت خبرنگاری هم که داری...! حتماً تو خونه ات ماهواره هم داری... تو اینترنت هم میری؟ چه گناهی از این بالاتر... دیگه چی؟!! حتماً روابط نامشروع هم تا حالا داشتی... این کارا رو می کنی که امنیت ملی به خطر بیفته؟ یا می خوای کودتای نرم راه بندازی؟ حالا وقتی دادم طناب دار انداختن گردنت اون وقت می فهمی نتیجه کارات چیه...

 

...چی؟!! فیلم می سازی؟ متعهدی یا غیر متعهد؟!! منظور از این حرفی که هنرپیشه ات تو اون سکانس فیلم زد چی بود؟ می خوای با این حرف جریان فکری تو جامعه راه بیفته؟ می خوای منجر به انقلاب مخملی بشه؟ این چه طرز رعایت حجاب هنرپیشه هاته؟ نکنه می خوای با این کار ترویج بی حجابی کنی؟ می خوای فرهنگ غیر اسلامی توی روابط مردم شکل بگیره؟ که امنیت ملی به خطر بیفته؟ که منجر به براندازی نرم بشه؟ میدم اعدامت کنن تا بفهمی معنی این حرکات چیه...

 

...چی؟!! سندیکا و اتحادیه تشکیل میدی؟ معلمی یا کارگر شرکت اتوبوسرانی؟ حقوقت کمه؟ ۸ ماه هم عقب افتاده؟ زن و بچه ات گرسنه اند که به درک... تو تجمع غیر قانونی ترتیب دادی که چی؟!! مجوّز داشتی؟ بخوره تو سرت اون مجوّزت... چه حرفایی اینجا زدی؟ اصلاً چه چیزایی می خواستی بگی؟ حتماً می خواستی کودتای نرم راه بندازی؟ این که دیگه کودتا نیست، نرم هم که نیست، اصلاً خود انقلابه!!! ببریدش... بله که اعدامش کنید، پس چی فکر کردید...؟!

 

...چی؟!! به گرونی نخود لوبیا اعتراض کردی؟ میگی چرا گوشت گرون شده؟ منظورت از اینکه کیفیت نون پایین اومده چیه؟ منظورت از ناهماهنگی توزیع شیر چیه؟ حالا اگه نون و گوشت و شیر نخوری می میری؟ حتماً به سهمیه بندی بنزین هم اعتراض داری...! حتماً تو هم از اونایی هستی که پمپ بنزین آتیش زدن... تو هم می خواستی انقلاب کنی؟ اون هم نه انقلاب نرم، بلکه انقلاب گرم؟!!! تو که دیگه تکلیفت معلومه... دادگاه و محاکمه هم لازم نداری... همین جا سرپایی اعدامش کنید...

 

...آهای خانوم بیا اینجا... این کاغذ چیه دستت؟ اعلامیه نباشه؟! این امضاء ها چیه؟ واسه چی امضا جمع می کنی؟ مگه این زنها هنر پیشه اند که ازشون امضاء می گیری؟ اینا چیه اینجا نوشته؟ تساوی حقوق زن و مرد؟ مگه میشه همچین چیزی؟ شما زنها اندازه ما مردها حقوق بگیرید؟! پس چی... حقوق مدنی؟ دیه؟!! حق طلاق؟!! حضانت بچه؟!! شهادت توی دادگاه؟!! چی...؟!!! حذف قانون سنگسار؟!!! بَه بَه...! چشمم روشن! که شما زنها هر کاری دلتون خواست بکنین؟ که برید فاحشه گری کنید و هیچ کس هم کاری به کارتون نداشته باشه؟ نکنه می خواین مفسد فی الارض باشید...؟!! دیگه کارت زاره... آهای سرکار... بیا اینم مفسد فی الارضه ببر اعدامش کن...

 

...هی دختر وایسا ببینم... چرا موهات معلومه؟ چرا مچ پاهات بیرونه؟ این چه لباسیه پوشیدی؟ چرا اینقدر تنگه؟ نمیدونی جوونای مؤمن و متدین ما با دیدن این آرایش تو تحریک میشن؟ نمیدونی میرن تو خونه خودارضایی می کنن؟ نمیدونی پایه ایمانشون رو با همین کارات سست می کنی؟ اصلاً چرا رنگ روسریت نارنجیه؟!! نکنه منظورت اینه که انقلاب نارنجی راه بندازی؟ بَه بَه...! این حرفا فایده نداره... دیگه کارت تمومه، بگیرید ببریدش این لکه ننگو از روی زمین محوش کنید...

 

...اوهوی... آقا...! وایسا ببینم... آره با توام ! این ژله زدی به موهات؟!!! اوه اوه... این چیه پوشیدی... چرا روش انگلیسی نوشته؟ یعنی چی معنی این جمله؟ نکنه شعاره به زبون خارجی که ما نفهمیم؟! پس تو هم هدفت براندازیه؟ حالا اراذل و اوباش گری کم بود، علیه امنیت ملی هم اقدام می کنی؟!!! بگیرید اینو هم ببرید اعدامش کنید. نه... اینم محاکمه نمی خواد... آها... صبر کنید، قبل از اینکه بکشیدش یه آفتابه بندازید گردنش یه دور تو شهر بگردونیدش تا درس عبرتی واسه بقیه بشه...

 

...آی پسر... بیا اینجا ببینم... سربازی رفتی یا نه؟ کارت شناسایی... چی...؟!!! دانشجویی؟! چه جرمی از این بدتر... ببرید اینو هم اعدام کنید... مرتیکه علوم حوزوی رو ول کرده رفته دانشگاه که اونجا با دخترا مختلط بشه و مرکز فساد راه بندازه...

 

...آهای اینا چیه تو مغازه ات؟ این لباسا چیه می فروشی به مردم؟ این چه رنگاییه؟ اوه اوه... مانتوی تنگ!!! بَه بَه... چشمم روشن... پس این تویی که باعث میشی فساد بین جوونا ترویج بشه... حالا این جنسش چیه؟ چی...؟!! مخمل؟!!! تو هم می خوای کودتای مخملی راه بندازی؟ رنگ نارنجی هم که تو اجناست فراوونه... حتماً از طرفدارای انقلاب نارنجی هم هستی... بگیرید ببرید اینم روی بقیه... آره پس چی؟ مگه غیر از اعدام کار دیگه ای هم میشه با اینا کرد...؟!!

 

...آی مادر... بچه ات رو از سر راه جمع کن... الان رفته بود زیر چکمه هام... چی؟!! قنداق تفنگم خورد تو سرش که خورد... مگه آدم بچه رو میاره با خودش تو کوچه و خیابون که مأمورا با تفنگ راه میرن؟ همینه که هست... خورد زمین هم که به جهنم... اصلاً این فسقلی چرا از زمین بلند نمیشه؟ چرا داره کف پیاده رو می خزه؟!! نکنه منظورش شرکت تو کودتای خزنده است؟!! اینا رو تو بهش یاد دادی؟ بگیرید این مادر و بچه رو هم اعدام کنید... اول مادره رو بکشید، بچه رو هم چند سال بندازید تو هلفدونی تا ۱۸ سالش بشه بعد اعدامش کنید که صدای این حقوق بشری ها در نیاد دوباره...

 

...آی پیرمرد... چرا اینجا نشستی؟ چی...؟!! پارکه؟! خوب پارک باشه... کاری نکردی؟! چیزی نگفتی؟! دیگه چی از این بدتر که با کُت مخمل نشستی اینجا روی نیمکت نارنجی و رفتی تو فکر... حتماً سکوتت هم معنی داره... تو که پات لب گوره دیگه چرا؟ حتماً داشتی به کودتای مخملی و انقلاب نارنجی فکر می کردی... بگیرید فعلاً بندازیدش تو هلفدونی... نه اصلاً نمی خواد... یادم نبود ما طرح حبس زدایی داریم... اینو هم اعدام کنید....

 

... آی سرکار، وایسا داشت یادم می رفت... همه اینا رو در ملاء عام اعدام کنید تا این بچه کوچولوها هم بیان تماشا... کشتن ما رو از بس گفتن برنامه های تلویزیون همه اش عزا و گریه و زاریه... حداقل توی این هوای گرم تابستون یه بستنی یخی بگیرن دستشون و بیان یه برنامه هیجان انگیز تماشا کنن...!!!

 

...راستی اون جوونه که موقع اعدام می خندید انگار هنوز آدم نشده... فک و فامیلشو هم بگیرید اعدام کنید...

 

 fun hanging man hanging watch

+ نوشته شده توسط ابوالهول در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 21:52 |

  «رئیس جمهور به روایت تصویر»

 

اگر مطالب پستهای اخیر این حقیر را ملاحظه فرموده باشید، حتماً مشاهده نمودید که در قسمت قبل نقدی مفصل نوشتیم بر داستان مردی روستایی که در گرمسار متولد شد، بعدها به «Nuclear Sphinx of Tehran» اشتهار یافت و منشاء اثری ماندگار شد از آقای "Meir Javedanfar" ؛ ولی از آنجایی که بسیاری از دوستان و خوانندگان عزیز از این موضوع گله مند بودند که داستان ما هم به لحاظ نداشتن عکسهای زیاد و هم از نظر نگارش ادبی سنگین و دارا بودن تمثیلات و تشبیهات بسیار، تنها برای استفاده معدودی از افراد گروه سنّی«د» و بالاتر مناسب می باشد، برآن شدیم تا داستانمان را به عکسهای بسیار مزیّن نموده و با نگارشی بسیار ساده و قابل فهم بیان کنیم تا گروههای سنّی «الف» و «ب» نیز از آن بی بهره نمانند؛

 

و اینک داستان مصوّر ما را به طور کامل در "ادامه مطلب" بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 23:59 |

 

« Nuclear Sphinx* of IRAN »

 

 

محمود احمدی نژاد   

 

  چشممان روشن و دلمان شنگول که بالاخره اسم ما هم با صورت نشسته و چرک پرزیدنت پیوند خورد و به لطف و مشیت الهی نام ما نه به خاطر عتیقه بودن صاحبش، بلکه به واسطه ماهیت مرموز و معما گونه آن بیانگر نقش روی جلد کتابی شد که جناب «مئیر جاودانفر» (Meir Javedanfar) در بیوگرافی تحفه ای نوشت که قریب دو سال است همچون بلایی آسمانی از آستین یک بلای بیست و هشت ساله مخوف زمینی بیرون آمده و با چهره کریه و صدای انکرالاصواتش تبدیل به کابوس روز و شب هر ایرانی آزاده و میهن پرست شده و "جاودانفر" هم زرنگی نموده، برای فروش هرچه بیشتر کتابش از آن چاره جسته است.

  آری... «محمود صبورچیان» همان موجودی است که پنجاه و یک سال پیش در قریه «ارادان» از توابع گرمسار در استان سمنان وجود منحوسش را به این جهان عرضه کرد و بر پلیدی های بی شمار موجود در این کره خاکی (که از بخت بد غالباً هم در این مملکت کنسانتره شده اند) افزود؛ همان کسی که بعدها در مجامع بین المللی و روزنامه های خبرساز جهان به «احمدی نژاد» معروف شد.

  «محمود» قصه ما از همان عنفوان بچگی و زمانی که در کوچه پس کوچه های محله خود توی خاک و خل می لولید به دلیل حاضر جوابی و بی تربیتی زایدالوصف و بی نظیرش مشهور شد؛ او پله های ترقی را چنان به سرعت و دوتا-یکی پیمود که از فرط شتاب و دست پاچگی بارها به شدت به زمین خورد و جسم نحیف و روح سخیفش آسیبهای متعدد و ماندگاری را متحمل گشت و در طی این پروسه به تدریج به همان موجودی تبدیل شد که برای عبور از منافذ بسیار ریز غربیل و الک شورای نگهبان مناسب می نمود.

  وی از همان دوران طفولیت به دنده عقب و ترمز انواع وسایل نقلیه موتوری اشتیاق بسیار داشت، آنها را با تردستی خارق العاده ای می ربود و در محلی نامعلوم مدفون می نمود؛

  وی چون ارادتمند و پرورش یافته مکتب تمساحی از یزد بود، همواره در مسیر کسب درجات بالاتر مقام و منصب به صورتی خزنده طی طریق می نمود و آنگاه که به مرداب مخوف شهرداری تهران رسید، ناگهان و با جهشی چالاک سر بیرون آورد و ضمن بلعیدن تمامی موجودات اصلاح طلب که در اطراف این برکه مشغول تناول گنداب و غلتیدن در لجنها بودند، خود را به سرعت به دفتر ریاست جمهوری رساند و با مدد از خدای تبارک و تعالایی که مولای هندو تبارش پیوسته از آن یاد می کرد کلنگ و تیشه را برداشت و به جان ریشه ایران و ایرانی افتاد تا تسریع ویرانی مملکت را عهده دار شود، آنچه که اسلافش از قریب سی سال پیش با تف زدن به دستها و برداشتن همین کلنگ آغاز نمودند.

  همین طور بر آن شد که آشوب و فتنه را چنان در پهنه گیتی دامن زند که سگ صاحبش را نشناسد،  چرا که پیش درآمد ظهور امام زمان محبوبش همانا اپیدمی آشوب و بلوا و هرج و مرج در سراسر جهان وعده داده شده است...

  ... و اینک آنچه را می خوانید متن مصاحبه ای است از «ابوالهول» وبلاگ نویس با اعجوبه ای به شهرت «ابوالهول هسته ای تهران»:

 

ابوالهول: سلام...

 

محمود: "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ بسم الله الرحمن الرحیم؛ اللهم عجّل لولیک...."

(توضیح: به دلیل ضیق وقت و مکان و حوصله، و به روش وزیر ارشاد خود ایشان "جناب سفّاک هرندی" این قسمت را که در خوشبینانه ترین و خلاصه ترین حالت بر پنج دقیقه بالغ می شد سانسور نمودیم. علاقمندان جهت آگاهی از مضمون عبارات عربی حذف شده به دعای فرج امام زمان رجوع نمایند.)

 

ابوالهول: شما در مصاحبه پیش از انتخاب شدنتان به ریاست جمهوری، گفتید که: مشکل مملکت ما مدل مو و رنگ لباس و نوع پوشش جوانها نیست، دولت باید اقتصاد را سامان بدهد، امنیت جامعه را بهبود ببخشد و .... در حالی که امروز در جامعه خلاف آن را شاهد هستیم؛ مأموران با جوانان به علت نوع پوشش لباس و ظاهر آنها با خشونت برخورد می کنند، اقتصاد و امنیت اجتماعی هم که به گه کشیده شده است...

 

محمود: متشکرم؛ اتفاقاً سؤال بسیار خوبی کردید. شما ببینید در آمریکا چند هزار زندانی داریم، استکبار جهانی می خواهد ملت ما را از حقوق مسلم خود محروم کند، ولی من اینجا به شما می گویم که قطعنامه های شورای امنیت و سازمان ملل ورق پاره ای بیش نیستند...

 

ابوالهول: حالا که صحبت از سازمان ملل شد، مگر ایران به عنوان عضوی از این سازمان نباید تعهدات و التزام خود به اجرای قطعنامه های شورای امنیت را محترم شمارد؟

 

محمود: بحمدالله با پیشرفتهای عظیم ایران در تمام زمینه ها و علی الخصوص انرژی هسته ای من آینده روشنی را در انتظار ملت ایران می بینم که با نابودی کامل رژیم غاصب اسرائیل و محو صهیونیسم از صحنه جهان تکمیل خواهد شد...

 

ابوالهول: خوب شد خودتان اشاره کردید؛ (داشت یادم می رفت!!!) مگر طبق موازین بین المللی یک کشور می تواند خواستار نابودی کشور دیگری که از اعضای سازمان ملل است باشد؟ آیا همین ایده در کنار تلاشهای ایران برای دستیابی به تکنولوژی غنی سازی اورانیوم بیانگر اهداف نظامی و پیمودن راه رسیدن به بمب هسته ای در جهت استفاده از آن برای نابودی اسرائیل نیست؟

 

محمود: البته استکبار جهانی تمام تلاش خودش را درجهت جلوگیری از رسیدن ایران به اوج پیشرفت و ترقی به کار بسته است ولی من از همین جا با صدای بلند به این ظالمان می گویم که ملت ما اگر بخواهند می توانند، و اگر توانستند می کنند...

 

ابوالهول: راجع به کاهش قدرت ایران در منطقه، از جمله تقلیل سهم ایران از منابع و آبهای دریای خزر از ۵۰٪ به کمتر از ۱۳٪ که آنهم به طور کامل استفاده نمی شود، کمرنگ شدن اقتدار ایران در خلیج فارس، نگاه دوباره شیخ نشینهای عربی به جزایر سه گانه، اعطای امتیازات عظیم نفتی و اقتصادی به روسیه و چین، بذل و بخشش های مالی به کشورهای کوبا و ونزوئلا و نیکاراگوئه در حالی که بیش از یک چهارم مردم ایران در زیر خط فقر زندگی می کنند، و همچنین حمایت های بی پایان مالی و نظامی از آشوبگران در لبنان، فلسطین، افغانستان و عراق توضیح بفرمایید؛

 

محمود: اصولاً دولت وظیفه خودش می داند که برای پیشرفت کشور در همه زمینه ها تلاش کند؛ دولت خدمتگزار همه مردم است؛ ملت هم همیشه پشتیبان دولت بوده است، همه دارند در جهت ظهور آقا امام زمان تلاش می کنند. جهان انشاالله به زودی شاهد گسترش حکومت امام زمان بر همه ملتها خواهد بود...

 

ابوالهول: بگذریم؛ حالا که سخن از خدمتگزاری دولت شد، در برنامه های آینده خود برای بهبود وضعیت ملت ایران و نجات آنها از این فلاکت و بدبختی چه اقداماتی را مدّ نظر دارید؟

 

محمود: دولت انشاالله تأمین آب آشامیدنی را در دستور کار قرار خواهد داد، دولت انشاالله فاضلاب را تأمین خواهد کرد، دولت انشاالله یک مجموعه ورزشی مجزّا برای دختر خانمهای مؤمن و عفیف، و یک مجموعه ورزشی مجهز برای آقا پسرهای شجاع و غیرتمند احداث خواهد کرد...!

 


*کلمه ها و ترکیبهای تازه:

 

Sphinx : ابوالهول، موجود عجیب، مرد مرموز...

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 23:59 |

 

"سانسور،* ف*ی*ل*ت*ر*، پارازیت..."

 

«لیاقت ملتی است که به خود حق انتخاب نمی دهند»

 

 

 "اختناق، توهین، سرکوب..."

 

«سرنوشت مردمی است که از حق خود می گذرند»

 

 

   اولین باری که وبلاگ نویسی را شروع کردم قرار بود که طنز بنویسم؛ و طنز هم نوشتم، از طنزهای اجتماعی و ملایم شروع کردم و زمانی که به خود آمدم به نوشته هایی گزنده و تلخ رسیده بودم، آنچنان تلخ که حتی طعم گس آن دهان افراد مزدور را درهم کشید، و آنها چون نه تاب تحمل خواندن چنان مطالبی را داشتند و نه توان پاسخی برای آن، بهتر آن دیدند که صورت مسأله را پاک کنند تا مبادا افراد بیشتری از جامعه چنین مسائلی را ببینند و ذهنشان با آن درگیر شود؛ غافل از اینکه با بستن وبلاگ دهان نویسنده آن بسته نمی شود و همیشه تریبونی دیگر برای ابراز عقیده وجود خواهد داشت. ولی امروز چگونه می توانم طنز بنویسم در حالی که جای جای مملکت آنقدر پر از زشتی و پلیدی شده که دیگر حتی"ابراهیم نبوی" هم طنز نوشتن از یادش رفته، چه برسد به من ناچیز و بی مقدار... 

   بله...؛ سرنوشت وبلاگهای ما هم جدا از سرنوشت سایر داراییها و حقوق مسلّممان نیست که در سایه یک حق نامسلّم بزرگ و در پرتو یک ناحق تحمیل شده اجباری، اگر با ملایمت نرم افزاری و نظارت استصوابی Host  و Server مسدود شد که شد، وگرنه با تیر و تخته و آهن و فولاد به جانش می افتند و *ف*ی*ل*ت*ر* شکنها را هم مسدود می کنند،  نرم افزارهای by-pass را منهدم می نمایند، حتی اگر راه دیگری هم باقی نماند آموخته اند که نارنجک به خودشان ببندند و خودشان را با همه آن چیزی که در اطرافشان است منفجر کنند که مبادا کورسویی از نور شمعی گوشه ای از فضای تاریک ساخته به دست آنها را روشن کند و راهی برای خروج انسانهای گرفتار از ظلمت دهشتناکی که اسیرش شده اند را فراهم سازد. اخیراً هم که مخابرات حتی سایه خودش را مسدود می کند و چشم روشنی جدیدی را نیز پیشکش ملت نموده است و مژده که از چندی دیگر ممکن است چنین جمله ای نیز به آرشیو جملات باز دارنده ذهنمان افزوده  شود:

 

«مشترک گرامی!

 

 SMS مورد نظر شما مسدود می باشد.»

 

   و اما حکایت هر کس اگر این چنین باشد که با دو بار انسداد وبلاگ و چهار تا فحش و چند تایی توپ و تشر از میدان به در رود و سر در لاک خود فرو برد و در مرداب جهالت و ترس از تعقیب و گرفتاری در بند کفتارهای اطلاعاتی غرق شود که باید فاتحه این مملکت و زندگی سرتاسر متعفن در آن را خواند و سر بر خشت گذاشت و مرد؛ و اگر قرار است چنین مرگی ما را شایسته باشد چرا از مبارزه حداقل نوشتاری با این افکار پلید و فاسد و ارتجاع روز افزون پا پس بکشیم که حداکثر ممکن است نهایت آن مرگی باشد که دست کم ذلت آن به اندازه پوسیدن در لای و لجن جوبهای پر شده از سیخ و سرنگ و خون و خصم و کثافت نیست؟

  اگر امام جمعه مشهد جرم بد حجابی را کمتر از جرم سرقت و قتل و جنایت نمی داند، و در واقع قبح دزدی و قتل را به اندازه نمودار شدن چند تار موی دختر یا تی-شرت پسرک ۱۸-۱۷ ساله ای پایین می آورد دیگر از ساختار لجنی پوش و لجن صفت حافظ امنیت چنین مملکتی چگونه شرایطی را برای امن و آسوده زیستن در آن می توان چشم داشت؟ اگر جوجه بسیجی هایی شما و دوست دختر یا نامزد و یا حتی همسر قانونیتان را به گمان اینکه ممکن است در دام فسق و فجور گرفتار باشید به آسانی له کردن حشره ای در زیر پا بکشند و بعد هم به سادگی «چون نیّتشان خیر بوده است...» در دادگاهی نمایشی تبرئه شوند چه امنیت جانی در این کشور می توان انتظار داشت؟ و از جان که بگذرد دیگر تکلیف مال و اموال و حیثیت و شرافت انسان که بسیار روشن است، و در این میان سخن گفتن از علت یابی انسداد وبلاگ به اندازه صدای تیز چارپایی نیز معطوف کننده توجهات نباید هم باشد؛

  ... و این جماعت چماق به دست از یگانه چیزی که هراس دارند همانا رها شدن انسانها از بند خرافات و افزایش آگاهی و خرد جمعی است. و از آنجایی که نام انسان بر خود نهاده ایم و چشم و گوش داریم و از درک علت آنچه بر ما و هم میهنانمان می گذرد ناتوان نیستیم وقت آن است که شروع کنیم؛ هر گونه که می دانیم و با هر ابزاری که می توانیم. مهمترین کار همین افزایش آگاهی و خرد است، نپنداریم که از چنین کاری بی نیازیم چون زندگیمان به روال می گذرد، چرا که پیش از ما نیز بوده اند کسانی که زندگیشان بر روالی می گذشته و اکنون با اندک اتفاقی -هر چند نا خواسته- در تلاطم امواج سیلاب گونه این شهر بی قانون دیگر به کمترین تخته پاره ای نیز نتوانسته اند دست یابند.

   پس اگر باز هم مسدود کنند باز هم باید نوشت و اگر بر اثر انسداد مکرر ضد انسدادها حتی ساختار اینترنت هم متلاشی شود راهی دیگر باید یافت که خاموشی و دم فرو بستن در بطن چنین فجایعی که بر ایران و مردم آن روا داشته می شود بی گمان به منزله تأیید همه این سرکوب و سانسورهاست.

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:24 |

 

«حکایت من ایرانی وطن پرست»

 

 

  

 

  با اینکه حکایت فیلم «۳۰۰» مزخرف تر و ساختگی تر از جنگ زرگری رؤسای مملکت ما با دنیای غرب نیست، جالبه که احساسات وطن دوستانه ملت ما هم حالا ناگهان سر این قضیه فوران نموده و جماعت Patriot کار و زندگی رو زمین گذاشتن و شدیداً مشغول صدور بیانیه و امضاء جمع کردن در جهت محکوم نمودن سازندگان فیلم شدن و گویا یادشون رفته که مملکت ما نه به علت مخدوش شدن چهره خشایارشاه و وقایع زمان حکومتش، بلکه از صدقه سر ندونم کاری و کثافتکاری دولت فعلیمون توی چه منجلابی غوطه ور شده و قطار ترمز بریده مون چطور داره با سرعت نور هر لحظه به لبه پرتگاه و سرازیری قبر نزدیک میشه؛ انگار نه انگار که چاره اندیشی درباره نجات کشور از اوضاع کنونی، حتی خیلی بیشتر از ابراز احساسات درباره فیلم «۳۰۰» نماد به مراتب پررنگتری از میهن دوستی و وطن پرستی می تونه باشه...

  رئیس جمهورمون هم که هزار ماشاءالله هر روز داره یه خبر خوش اعلام می کنه و یه گزک جدید دست غربی ها میده تا خاطره کت و شلوارهای بد قواره ملوانای انگلیسی هرچه زودتر از یادشون بره و دوباره برگردن سر قضیه هسته ای و نذارن ملت قحطی زده ما از شوق رسیدن به مرحله تولید کیک زرد لب و لوچه شون رو بلیسن و همچنان حسرت به دل بمونن...؛ ولی همونجور که چند سال بعد هیچکی یادش نمی مونه خشایارشاه ننه اسپارتها رو به عزاشون نشوند یا برعکس، کسی هم نمی پرسه که این وسط چی به سر مردم دربدر و بدبخت ایران اومد. مهم اینه که منافع دولتها این وسط تأمین بشه، حالا تفاوتی نمی کنه این دولت پدرسوخته و کفتار طینت از پا در بیاد یا جاشو به یه دولت روباه صفت دیگه بده یا با غرب ساخت و پاخت کنه یا حتی اسرائیل این وسط قربانی بشه، مردم امریکا و اروپا هم آخرش به این نتیجه می رسن که مگه ما چیمون از روسهای مفت خور و چینی های فرصت طلب کمتره که نتونیم ثروت ایران رو تاراج کنیم و به ریششون بخندیم؟ فلان ننه مردم ایران...! گور پدرشون هم کرده که دموکراسی می خوان، تا اون موقع هم که میان بفهمن از کجا دارن جر می خورن، ما همه داراییشون رو بردیم و خوردیم و یه آروغ مشتی هم روش زدیم...

حکایت من هم که جدا از حکایت همین ملت غیور فدایی وطن نیست...؛

  عمر من بیشتر از عمر یه نخ سیگار لایت نیست که بعد از دفع حشر توی تختخواب دو نفره دودش می کنی، در حالی که داری به دوست دخترت که لخت مادرزاد دمرو به خواب رفته و یه دست و یه پاش از زیر پتو بیرون اومده نگاه می کنی، و توی اون لحظه به همه چی فکر می کنی غیر از اونچه بهش زل زدی؛ تنها فرقش اینه که عمر منو اونایی دارن دود می کنن که ملت رو  سپوختن، جوری که مث یه نعش بی جون دمرو افتاده و حالا همه چی تو فکرشون می گذره غیر از اونچه بهش زل زدن...

  صدای من رسا تر از صدای لرزون "الهه هیکس" نیست که وقتی آدم حتی تو حالت ملنگی ناشی از over dose مشروب و اکس و حشیش چنین صدایی رو می شنوه که دم دمای گریه است و ضجه صداش روز به روز ضعیفتر و نارساتر میشه، خیلی مردونگی می خواد که یهو اشکش از دم مشکش سرازیر نشه و صدای عرعر گریه اش کـون هفت آسمون رو ندره، چون که اگه فریاد اون زن مبارز و شجاع سالهاست تو مجامع بین المللی لای جیغ و داد بازار بورس لندن و پاریس و برلین و دانگ و دونگ جابجا کردن بشکه های نفت توی اسکله های شانگهای  و فرت و فرت دستگاههای پول شمار بانکهای سوئیس و  قیژ قیژ پیوسته مته های حفاری شرکت توتال و فس فس روسهای لم داده زیر کولر گازی خونه های سازمانی بوشهر محو و گم و نابود شده، صدای اعتراض من هم لابه لای ترق و تروق مسلسلها و غرش هواپیماهای عراقی و صدای آژیر قرمز و انفجار بمب و نعره الله اکبر ساعت نه شب ۲۲ بهمن روی پشت بومهای همسایه و صدای انکر الاصوات برادران بسیجی که توی بلندگوهای دستی هر روز و به هر بهونه ای وسط خیابون و دم در سفارتخونه ها مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل سر میدن مدتهاست که خفه شده...

  ترس من کمتر از ترس اون مردای سبیل کلفت نیست که وقتی مأمورای چماق به دست و کلاهخود به سر توی پارک لاله و میدون هفتم تیر و جلوی دادگاه انقلاب ریختن رو سر یه عده زن و با مشت و لگد ازشون پذیرایی کردن، اگه هر کدوم سرشون رو زیر ننداختن و گاز ماشینشونو نگرفتن و در نرفتن، حداقل ایستادن و برّ و برّ صحنه جمع آوری اون زنهای بدبخت که فقط حقوق مسلم خودشون رو فریاد می زدن رو تماشا کردن؛ فقط فرقش این بود که مثل جلوی استادیوم آزادی که مأمورا دخترایی رو که می خواستن بیان توی ورزشگاه با چماق بدرقه می کردن، زیاد نیششون رو باز نکردن و مسخره بازی راه بندازن و بعدش هم بی خیال برن توی استادیوم و با بوغهای خودشون شیر سماور رو حواله داور کنن، چه که اگه اونا از این می ترسیدن که در صورت فضولی مأمورا یه گوشمالی حسابی نصیبشون کنن و به جرم اقدام علیه امنیت ملی بندازنشون توی هلفدونی و یا اگه شانس بیارن و در برن حداقلش اینه که پول بلیط چند هزار تومنی که با بدبختی از بازار سیاه به دست آوردن به باد فاک بره، تکلیف من دیگه روشنه که نه سبیل دارم و نه تخم رفتن به استادیوم و نه جربزه نگاه کردن به کتک خوردن زنها توی پارک...

  اشک من جاری تر از اشک تمساحی نیست که در سوگ دانشجوهایی که از پنجره خوابگاه کوی دانشگاه به بیرون پرت شدن ریخته شد؛ اشک من برای اون مأمور بدبخت جیره خوری باید جاری بشه که به جرم دزدیدن یه ریش تراش از وسایل شخصی دانشجوهای خوابگاهی محاکمه شد. اگه ۱۸ تیر نتونه یاد هیچ چیزی رو تو ذهن این مردم گرسنه و شهوت زده مملکتمون زنده کنه، دست کم خوبیش اینه که ما می فهمیم اگه به تعداد کافی ریش تراش مجانی در اختیار مأمورای انتظامی متعهدمون قرار بدیم دیگه به خاطر دزدیدن یه ژیلت سه تیغ آدم نمی کشن. 

  شهوت من کمتر از حشر منکراتی های ریشوی دهاتی در و داف ندیده نیست که تا یه ذره از مچ پای دختری رو دیدن بگیرن و بندازنش توی ماشین که ببرن و به بهونه ارشاد کردنش دست کم یه لاس مدل سادیسمی باهاش بزنن و اگه کس و کارش پیدا شد چند تا توپ و تشر حواله اش کنن و ازش تعهد عدم بدحجابی بگیرن و اگه هم احیاناً بی صاحب از آب در اومد که دیگه تکلیف روشنه و یه سور و سات حسابی توی پاسگاه راه بندازن؛ حداقلش اینه که اگه من نتونم حشرم رو به روش آدمیزادی ارضاء کنم بعد از دید زدن پر و پاچه بلوری دخترا، میام و مث بچه آدم می شینم تو خونه و بساط استمنـاء راه میندازم... 

  عقده من کمتر از عقده فاطی کماندو های دم در دانشگاه نیست که تا یه دختر خوشگل آرایش کرده می بینن مث تروریستها محاصره اش کنن، مث جذامی ها توی اتاقک نگهبانی قرنطینه اش کنن، به بهونه نهی از منکر حسابی بچزوننش و روژ لبش رو با سمباده و لاک ناخنش رو با تیغ صورت تراشی پاک کنن و از اندازه چاک مانتو و دور کمرش صورتجلسه تهیه کنن و تحویل کمیته انضباطی بدن و بعدش هم آرزو کنن که کاش یه بطری اسید بهشون می دادن که حال هرچی دختر غیر چادریه جا بیارن؛ ولی دست کم عقده من این نیست که خوشگل نیستم و نمی تونم پسر تور بزنم، عقده های فرو خورده و هوسهای سرکوب شده من خیلی که بخواد سر باز کنه سر آینه دستشویی یا در و دیوار اتاقم خالی میشه...

  خطر پوسیدن و فرو ریختن من کمتر از خطر نم کشیدن و نابود شدن آرامگاه کوروش با علم شدن سد سیوند و آبگیری تنگه بلاغی نیست، چرا که هویت من هم دیگه همون قدر گنگ و مبهم و نامعلوم شده که اگه کتیبه کوروش و منشور حقوق بشرش رو بدی دست یه بچه کودکستانی تا از رو خط میخیش بخونه و واسه ات معنی کنه...

  نگاه من سطحی تر از نگاه پارانوئید اون کسایی نیست که از صبح تا شب دنبال جار و جنجالن، خواب «دشمن» می بینن، همه دنیا رو متخاصم حساب می کنن و جنگ فرضی راه می اندازن؛ سطح نگاه من حداقل دنبال یه لقمه نون واسه سق زدن، یه سرپناه واسه خوابیدن، یه جایی واسه ریدن و یه سوراخی واسه ارضاء شدن پرسه می زنه و دنبال این نیست که کل مملکت و تاریخ و فرهنگش رو به باد بده...

  حماقت من بیشتر از مردم خوش باور ساده لوحی نیست که گاو و گوسفندهای خودشون رو توی کوه و کمر به امید خدا ول می کنن تا بیان توی استادیوم شهرشون قصه نوجوان ۱۶ ساله هسته ای، به فلاکت افتادن دنیای غرب، رکود معنویات در جامعه امریکا، رشد اقتصادی کشور، کاهش نرخ تورم، تأدیب همراه با رئوفت اسلامی ملوانان متجاوز انگلیسی، احتمال ظهور امام زمان  و هزار جور خزعبلات دیگه رو از زبون اعجوبه قرن بشنوند و بعدش هم سفره خالی زن و بچه شون رو از یاد ببرن، وضعیت اسف بار جاده هایی که همین چند روز قبل باعث چپ شدن خودروی صفر کیلومتر داخلی غیر استاندارد فک و فامیلهاشون و مرگ اونا شد رو فراموش کنن؛ اختلالات خط تلفن همراه  که موقع تصادف نمی تونستن با اون هیچ شماره مرکز امدادی رو بگیرن، وضعیت وحشتناک مراکز بهداشتی و درمانی، مدارس مخروبه و فاقد امکانات، قطعی مکرر برق، آب آشامیدنی ناسالم، رکود اقتصادی و وضعیت افتضاح کار و معاش و اینکه شش ماهه حقوق نگرفتن، اینکه همین حقوق چندرغاز حتی کفاف خرج لباس زمستون بچه هاشون رو نمیده...، همه و همه اینا از یادشون بره و همصدا با عنتر زمان حنجره شون رو جر بدن: "انرژی هسته ای، حق مسلّم ماست..."

  استرس من کمتر از استرس "فی ترنی" نیست که حتی با وجود چفیه فلسطینی که روی سرش انداخته بود هنوز می ترسید که یه زندانبان گردن کلفت با معامله کلفت تر از گردنش بیاد سراغش و مجرایی رو که سه سال پیش اونو به مقام والای مادری مفتخر کرد با مجرای ابراز احساسات ترسناکش یکی کنه، چرا که من بیش از یه ربع قرنه دارم از بالا و پایین و پس و پیش ورود و خروج همون چیز نکره نخراشیده ای رو حس می کنم که سرکار خانم تو رؤیاهاش لحظاتی به اون فکر کرده بود...

   درد من کمتر از درد تنهایی جوونک فنچ انگلیسی نیست که توی چند روز اسارت گوشه سلول انفرادی یاد مامانش افتاده بود و گریه می کرد، افسردگی من کمتر از اون ملوان ترسویی نیست که با شنیدن صدای میخ و تخته و ارّه و تیشه فکر کرده بود دارن واسه اش تابوت می سازن؛ چه که من ۲۸ ساله توی سلول یه سیاهچال بزرگترم و شلاقهایی که روزی سه نوبت همراه با غذا به پیکر خسته و روح آزرده ام وارد میشه دیگه بر پوست کلفت شده و عاری از عصب من به اندازه ریدن یه مگس روی پوست کرگدن هم اثر نداره... من سالهاست هر روز صبح توی تابوت چشم از خواب باز می کنم و شب توی همون تابوت لحاف رو می کشم رو سرم و می خوابم؛

 

  پ.ن: "... فقط فرقش اینه که اینجا بر خلاف بریتانیا، واسه انتشار اینجور خاطرات روزنامه ها به من پول نمیدن..."

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 2:14 |
 

  امسال هم بهــار

 با قامت کشیده و با عطر آشنا 

 بیهوده در محله ما پرسه می زند 

 در پشت این دریچه خاموش هر سحر 

 بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا 

 بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست

 "شـادی" 

 آن دختر ملوس از این خانه رفته است...

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 3:3 |

 «چهارشنبه سوری مراسمی است که با معیارهای عقلی مطابقت ندارد...»

                                                                                                      

                                                                                                        امام جمعه خرم آباد

 

 پ.ن: قربون مراسم و قوانین مذهبی خودمون برم که همه شون برخاسته از اندیشه های ناب و اصول عقلی اند...

 

            «معیارهای وجود یک عقل سالم»

 

 

  

 

  شلاق رو گرده مردم بزنیم، اون هم در ملاء عام؛ دست ببریم و انگشت قطع کنیم و چشم کور کنیم؛ چون موقعی که این قوانین وضع شد اگه اینجوری اون قبایل وحشی رو مهار نمی کردن و اونا رو نمی ترسوندن الان چه بسا نسل بشر منقرض شده بود. تازه اون روزها نه اداره مالیاتی بود، نه ارگان حسابرسی، نه ابزاری واسه اعمال محرومیتهای شغلی و اجتماعی، نه یه زندون درست و حسابی... اصلاً سایر مجازاتها هنوز اختراع نشده بود و عقل کسی هم نمی رسید که بشینه و قوانین جزایی درست و حسابی وضع کنه. حالا با همه این احوال و بحمدالله با وجود چنین دانشمندان عقل گرا تو مملکتمون هنوز هم باید قوانین انسانهای نخستین مبنای اداره کشور باشه...

  بزنیم تو سر و سینه خودمون، با زنجیر و قمه، با مشت و لگد، با چوب و چماق، با هر چی دم دستمونه؛ چون قرنها پیش یه نفر که احتمالاً آدم خوبی بوده به همراه رفقا و فک و فامیلش که احتمالاً اونا هم آدمای بدی نبودن کشته شدن. کاری نداریم چرا و چطور، چون حرف فاطمه خان باجی و سکینه سپستون که دیروز دم در حیاط بقچه سبزی رو پهن کرده بودن و داشتن حکایت دختر محجبه میرزا قشمشم بقال رو واسه هم تعریف می کردن که چطور چند روز پیش واسه پسری که تو کوچه بهش تیکه انداخته نیشخند زده، امروز در قالب تاریخچه روسپی گری مشار الیه در نشریات شفاهی محله بالایی منتشر شد، حالا چه برسه به حکایت اون بدبختایی که چهارده پونزده قرن پیش توی یه بیابونی که هیچ خبرنگار مستقلی حضور نداشت کشته شدن.

  غسل کنیم پس از جماع، پس از احتلام و حیض و استمنـاء، پس از هر خاک تو سری که باعث بشه یه چیزی از یه جاییمون بیرون بیاد، حتی اگه چندین بار تو یه روز اتفاق بیفته... اگه اون روزهایی که تو جزیرة العرب آب برای خوردن هم پیدا نمی شد چه برسه به استحمام، یه نفر که فکرش بیشتر از بقیه کار می کرد واسه اینکه اون عربهای سوسمار خور کثیف رو که سال و ماهی رنگ آب به خودشون نمی دیدن مجبور کنه گهگاهی خودشون رو تمیز کنن (چون مطمئن بود که اگه هر روز عملیات زیر شکم برقرار نباشه حداقل ماهی چند بار هست)، ما هم باید عین همون کارها رون انجام بدیم، حتی اگه روزی دو بار دوش می گیریم.

  زن رو نصف یه مرد بدونیم و واسه هر کدوم از قوانین حقوقی و قضایی که پای زن توش وسط باشه ارزش هر دوتای اون رو معادل یه دونه مرد حساب کنیم، حتی اگه مردی رذل و جانی و پست فطرت باشه. چون اگه قرنها پیش تو همون جزیرة العرب دخترها رو زنده زنده چال می کردن و زنها حتی حق حیات هم نداشتن، همون آدم عاقلی که فکرش بیشتر از بقیه کار می کرد واسه اینکه ملتش برای زنها حداقل حقوقی قائل بشن، اومد و ارزش زن رو به اندازه نصف یه مرد "ارتقا" داد. بهش حق بدین که توی اون اوضاع خفن نمی تونست یه باره حکم برابری زن و مرد رو صادر کنه چون می دونست که باید پله پله بالا بره. ولی متأسفانه عمرش کفاف نداد و چون نسلهای بعدش هم باز توی همون جمود فکری گیر کرده بودن، عین قوانین بدوی تعیین شده رو نسل به نسل و سینه به سینه انتقال دادن و طی این فرآیند هر نسلی هم به سلیقه خودش یه خزعبلاتی توش اضافه کرد و نمکش رو کم و چاشنیش رو زیاد کرد تا به صورت این قوانین یاسا گونه ای در اومد که به دست ما رسیده و مبنای امورات کشورمون شده.

  زن رو تا نصفه چال کنیم و با سنگ اونقدر بزنیم تو سر و کله اش تا وقتی که مرد، قیافه اش به هر چیزی شبیه باشه غیر از آدمیزاد؛ چون رابطه جنسی با کسی برقرار کرده که به زعم ما نباید می کرد. حتی اگه این کار رو فضولی و تجاوز به حریم کاملاً شخصی اون زن ندونیم، مهم هم ندونیم اگه مرد طرف اون زن مست بوده یا متجاوز بوده یا شوهر زنک معتاد بوده یا نمی تونسته خواسته های جنسی اون رو ارضاء کنه ( اگه اصولاً حق ارضاء و لذت جنسی رو واسه زن قائل باشیم)؛ اصلاً همه اینها به کنار، اگه دلش خواسته این کار رو بکنه، اگه توان کنترل غریزه جنسیش رو نداشته باشه، اگه بیمار باشه، اگه شوهرش رو دوست نداشته باشه ولی چون قانون حق طلاق  و حضانت فرزند واسه اش قائل نبوده به اینجور روابط رو آورده، اینا اصلاً مهم نیست... مهم اینه که عین همون کاری رو بکنیم که همون سوسمار خورها می کردن. 

  بکـارت دخترای زندانی محکوم به اعدام رو قبل از کشتنشون زایل کنیم؛ که هم حالی به اونا داده باشیم و هم اینکه چون روایت شده دختران باکره بدون مصاحبه و گزینش یه راست به بهشت میرن، واسه اینکه مبادا گناهکار باشن و سر از اونجا در بیارن، این احتمال رو به حداقل برسونیم.

  کتاب احکام بنویسیم و واسه هر چیزی نظر بدیم و حکم تعیین کنیم، حتی اگه به ما مربوط نباشه و در حد یه گاو هم اطلاعاتی از اون موضوع نداشته باشیم؛ تا یه عده موجود دو پای مسخ شده این رساله ها رو واسه هر مسأله ای که باهاش برخورد می کنن سرچ کنن و حکمی توش پیدا کنن، حتی اگه مربوط به بول و غایط و قضای حاجت ته یه کوچه بن بست باشه.

  ...اگه اون روزهایی که ملت ها در بربریت و وحشیگری مطلق زندگی می کردن، عقلا اومدن و واسه اینکه به اون جماعت سر و شکل انسانی تری بدن مذهب رو مبنای قوانین اجتماعی و قضایی قرار دادن، حالا با گذشت قرون و اعصار و با وجود شکل گیری جوامعی مدرن و عقل گرا و گسترش وسایل ارتباط جمعی، جایی گیر افتادیم که باز هم باید واسه هر مسأله ای چه کوچیک و چه بزرگ به مذهب و قوانین بدوی اون رجوع کنیم. اگه چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتیش و رقص و آواز مطابق معیارهای عقلی نباشه، پس خدا به داد ما برسه که مجبوریم گردن به قوانین مذهبی بذاریم که اصولاً تعریفی از اندیشه و تفکر و نوآوری نداره و قائل به وجود هیچ عقلی نیست مگه یه عقل کل که اون هم اگه حکم داد روی مین برو و منفجر شو و بمیر باید این کار رو بکنیم؛ چون در غیر این صورت حکم نماینده خدا بر روی زمین رو نقض کردیم، بنابراین محارب محسوب میشیم و بازهم مجبوریم بمیریم.

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 1:20 |

 

 "قطار هسته ای ما ترمز و دنده عقب ندارد..."         

                                                                                 محمود احمدی نژاد

 

«قطار مشدی ممدلی»

 

 

 

...نه اینکه فکر کنین خدای نکرده ما نمی تونیم تو مملکتمون ترمز و دنده عقب قطار بسازیم... نه! اصلاً اینطورها هم نیست...؛ تازه اون هم واسه قطار محمود هسته ای!!! وقتی تو کشور عزیزمون جوون ۱۷ ساله بسیجی داره تو تهرون جراحی مغز انجام میده یا یه دختر بچه دبیرستانی با چند تا تکه زلم زیمبو که صبح زود پا شده رفته از بازار خریده تونسته تو آشپزخونه منزلشون انرژی هسته ای تولید کنه و کار به جایی رسیده که دانشمندان اتمی کشورمون که اونها هم غالباً زیر ۲۵ سال سن دارن!!! تأییدش کردن و حالا اون دخترک رو با اسکورت می برن مدرسه و میارن، (تو رو خدا منو متهم به مزخرف گویی نکنین، اینا عین صحبتهای رئیس جمهورمونه که در گوهرفشانی اخیرشون بیان کردن. اگه باور ندارین می تونین چند ثانیه وقت بذارین و از اینجا دانلودش کنین.) با این اوصاف خودتون قضاوت کنین که درست کردن ترمز و دنده عقب واسه قطار دیگه کار بچه دبستانیامونه. اصلاً ما از عمد این قطعات رو از روی قطارهامون برداشتیم تا در تولیدات آینده به عنوان «Option» روی اون بتونیم نصب کنیم و پولش رو از خلق الله بگیریم؛ مثل همه قطعاتی که توی تولید و مونتاژ بقیه اتومبیلها می دزدیم و به روی خودمون هم نمیاریم! البته این نکته رو هم باید در نظر داشت که اگرچه رئیس جمهور دنده عقب و ترمز قطارهامون رو برداشته، ولی اون زیاد هم آدم بدی نیست؛ به علاوه توانایی های شگفت انگیزی هم داره از قبیل هاله نور دور سرش و این حرفها...؛ یادمون نره ایشون همون کسیه که در دوران تصدی شهرداری تهران علاوه بر خدمات شایانی که در جهت کریه سازی چهره شهر انجام داد تا مقدمات ظهور هرچه سریعتر امام زمان رو فراهم کنه، به این هم بسنده نکرد و داد مسیر حرکت حضرت رو از سامره تا قم روی نقشه های رنگی با کیفیت عالی چاپ کردن و قرار هم بود این مسیر رو تا خود چاه جمکران چراغونی کنن که اگه حضرت احیاناً شب و نصفه شب تشریف آوردن، یه هو سکندری نخورن و با مغز بیفتن ته چاه. ایشون در راستای هدف متعالی خودشون که همانا به گند کشیدن اوضاع مملکت و ایجاد بلوا و آشوب در جهانه، همچنان مشغول آماده سازی شرایط در جهت تسریع ظهور امام زمان هستن.

حالا این که سهله، اخیراً در ادامه برکات و معجزات خارق العاده ای که جز توی این مملکت هیچ جای دیگه امکان به وقوع پیوستن نداره، یه آمارهایی هم در اومده که هر بنی بشری توی هر جای دنیا اونا رو خونده از فرط تعجب و شدت هیجان، فکّش به زمین و تخمهاش به سقف چسبیده! پس با در نظر گرفتن کلیه جوانب احتیاط و رعایت کلیه اقدامات ایمنی از قبیل پوشیدن زره و کلاهخود و فتق بند و لباس ضد گلوله، (چون ممکنه از شدت هیجان از خود بیخود بشین و به یه جایی از بدن خودتون شلیک کنین) نمونه هایی از این آمار ها رو با هم می خونیم. امیدوارم فردا شب عکس پیکر آش و لاش شده تون رو تو سایت ROTTEN نبینم!

 

"درآمد سرانه ایران؛ در سال ۱۳۵۷: ۸۳۱۰ دلار، سال ۱۳۸۵: ۲۷۷۰ دلار.

نرخ برابری دلار؛ در سال ۱۳۵۷: ۷۰ ریال، سال ۱۳۸۵: ۹۳۰۰ ریال.

میزان فروش نفت؛ از ابتدای اکتشاف آن تا سال ۱۳۵۷: ۸۰ تا ۱۰۰ میلیارد دلار، از سال ۱۳۵۷ تا ۱۳۸۵: حدود ۸۰۰ میلیارد دلار.

قدرت خرید مردم؛ در سال ۱۳۸۵ تنها ۷۵% قدرت خرید ۲۸ سال قبل (۱۳۵۷) است.

آمار بیکاری؛ در سال ۱۳۵۷: ۲/۹% ، سال ۱۳۸۵: ۲۵%.

جمعیت ایران؛ در سال ۱۳۵۷: حدود ۳۵ میلیون نفر، سال ۱۳۸۵: بیش از ۷۰ میلیون نفر.

چشم انداز اقتصادی ایران؛ در سال ۱۳۵۷: به دولت انگلستان یک میلیارد دلار وام می دهد، سال ۱۳۸۵: بدهکاری های ایران به کشورهای دیگر آنقدر زیاد است که از سوی دولت رسماً اعلام نمی شود. مردم از فرط فلاکت و بدبختی مجبور به داشتن چند شغل هستند که هیچ کدام از آنها هم واقعاً شغل نیست..."

 

"توجّه!"

«چون طبق اعلام آخرین آمار تلفات و مصدومین، این رقم به میزان قابل توجهی بالغ شده و تهدیدی جدی در جهت کاهش جمعیت بوده است و به جهت پرهیز از آرمانهای رئیس جمهور عزیز که افزایش جمعیت کشور تا سرحد انفجار را باعث موهبت می داند، از ادامه بیان مطلب و مقایسه آمار اعتیاد، فحشاء، میزان فساد اقتصادی و اداری، گرسنگی، کارتن خوابی، خودکشی، طلاق، کودکان خیابانی، وضعیت سلامت و بهداشت عمومی، پروژه های عمرانی و اقتصادی، تولید ناخالص ملی، و... معذور می باشیم!»

 

...خدا رحمت کنه عده ای از خوانندگان عزیز این وبلاگ رو که تا همینجای کار از شدت روان پریشی یه کاری دست خودشون دادن و به درجه رفیع شهادت نائل گشتن و از خوندن ادامه مطلب محروم شدن؛

نگید که اونا خود کشی کردن و شهید محسوب نمیشن؛ مگه اینو نمی دونین که طبق آخرین ورژن روایات و احادیثی که تو کتب مذهبی ما لای دیوار و زیر خاک باغچه پیدا شده، افراد به محض دست زدن به هر گونه عملیات انتحاری اتوماتیک وار جزء سهمیه شهدا محسوب شده و به بهشت منتقل میشن؟

پس یادتون باشه که اگه خواستین این کارو انجام بدین اولاً با نیت خیر باشه و ثانیاً خودتون رو میون عده ای ظالم منفجر کنین؛ زیاد هم مهم نیست که عده ای بیگناه یا زن و کودک هم در بین اونا باشه، چون چیزی که مهمّه میانگین افراده و همین که تعداد ظالمین به حد نصاب برسه کافیه. می پرسین حالا تو این مملکت خوب گل و بلبل ظالم از کجا گیر بیارم؟! پیدا کردن افراد ظالم زیاد کار سختی نیست، فقط کافیه یه نگاه به دور و بر خودتون بندازین. حالا من بر حسب شغل و حرفه هر کدوم راهنماییتون می کنم؛ اصلاً لازم نیست اضطراب به خودتون راه بدین، این قسمت عملیات رو بسپارین به من؛ شما فقط مواد منفجره رو به خودتون ببندین و برین اون جاهایی که بهتون میگم:

 

کارمندها: توی دفتر رئیس اداره

کارگرها: توی اتاق کارفرما

معلمین: جلوی مجلس

پزشکان: جلوی سازمان نظام پزشکی

دانشجوها: دم در دانشگاه تو اتاقک فاطی کماندو

سربازها: توی مراسم صبحگاه، جلوی فرمانده پادگان

روزنامه نگارها: جلوی ساختمان وزارت ارشاد

نویسنده ها: جلوی زندان اوین

ناسیونالیستها: جلوی سدّ سیوند

ورزشکارها: جلوی باشگاه استقلال یا پرسپولیس (بر حسب نوع رنگ مورد علاقه). افراد بیطرف هم می تونن برن جلوی فدراسیون فوتبال یا سازمان تربیت بدنی (بر حسب نوع گرایش سیاسی!)

معتادین: توی کلانتری ها

بدبخت و بیچاره ها: توی خیابون جوردن

افراد مذهبی: توی مسجد محله

بقیه مردم: توی سوپر مارکت سر کوچه

 

البته هیچ لازم نیست نگران اونایی که شهید شدن باشین، چون الان اون بالا بالاها هنوز نرسیده دارن با حوری های خوشگل جماع می کنن و اگه هم از جمعیت محترم نسوان باشن، همون بالا بالاها (منتها به جهت رعایت طرح انطباق اسلامی توی اتاق کناری!) یه غلمان خوش تیپ افتاده به جونشون و داره حالی بهشون میده که واویلا...!

کس و کارهای اونا هم چندان غمگین نباشن، چون من با این کار تعداد نا محدودی سهمیه خانواده شهدا واسه شون ترتیب دادم که از همین الان می تونن با استفاده از اون توی کنکور نفر اول بشن، همه ردیفهای استخدامی رو توی ادارات دولتی اشغال کنن و در چشم به هم زدنی مدیر و رئیس و وزیر و وکیل بشن؛ افرادی هم که به دلیل از دست دادن تمرکز و عدم موفقیت در عملیات شهادت طلبانه نتونستن به کلی خودشون رو مرحوم کنن و فقط قادر به ترکوندن برخی از اعضای بدنشون شدن، میتونن با استفاده از سهمیه معلولین و جانبازان همون مدارج ترقی رو طی کنن و به کامیابی برسن. اگه هم زیاد اهل درس و دانشگاه نباشن اصلاً مهم نیست چون تو مملکت منحصر به فرد ما راه پیشرفت همیشه بازه و واسه اونا انتخابهای دیگه ای هم هست؛ مثلاً می تونن برن تو تیم والیبال نشسته و تو دنیا اول بشن، یا اگه صداشون خوب بود یه کپه ریش بذارن و برن سراغ آوازه خونی و یک شبه ره صد ساله رو طی کنن و با جا کردن خودشون تو دل جوونای عزیز  و خوش ذوق مملکت، سیاهی و ظلمت رو به عنوان «رنگ عشق» به اونا قالب کنن.

البته ممکنه عده ای از اونا گناهاشون اونقدر زیاد باشه که حتی با شدید ترین انفجارها هم نتونن پاکش کنن و راهی بهشت بشن؛ در اینجا به اونایی که از مناطق سردسیر هستن و به علت اوضاع هردمبیل مملکت و عدم توزیع سوخت و یا قطع گاز دارن از سرما می لرزن، می تونم این مژده رو بدم که اگه احیاناً تیکه پاره هاشون سر از جهنم در آورد می تونن اونجا پای آتیش بشینن و یه دلی از عزا در بیارن! بر و بچز هم هستن و بساط خوشگذرونی زود علم میشه...!

اگه هم از بد حادثه از مناطق گرمسیری بوده باشین، اون دیگه از بد شانسی خودتونه و هیچ ارتباطی به من نداره... مگه من گفتم کارت اینترنت بخرین و برین تو سایبر خونه؟ مگه من گفتم تو گوگل سرچ کنین و وبلاگ منو پیدا کنین؟ مگه من گفتم بشینین اونو بخونین؟ مگه من گفتم هیجان زده و احساساتی بشین؟ مگه من گفتم خود کشی کنین؟ اصلاً به من مربوط نیست... من نازی رو طلاق نمیدم!!!

در آخر هم اگه خدای نکرده، زبونم لال، شما از اون افراد لامذهب باشین که به هیچ کدوم از این چیزها اعتقاد ندارین، دست کم اینش خوبه که می میرین و از شر این زندگی نکبت بار خلاص می شین؛ فقط توصیه اکید من به این گروه از عزیزان اینه که اگه خواستین بلایی سر خودتون بیارین با دقت و ظرافت کافی عمل کنین، چون در صورتی که کار تون دقیق نباشه و فقط منجر به نقص عضو بشه، از فردا مجبورین با ویلچر دنبال قطار بی ترمزی بدوین که بی مهابا و زوزه کشون داره به سمت درّه نزدیک میشه و زار و زندگی شما رو با خودش می بره...

  

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:57 |

« خودکرده را تدبیر نیست... »

 

 

( ارتباط گوجه فرنگی با آونگ )

 

 

 

هگل: "همیشه نابود کننده هر سیستم درون خود آن شکل می گیرد."

 

احمدی نژاد: "اگر گوجه فرنگی گران است بیایید از محله ما خرید کنید."

 

استراتژی آونگ در سیاست ایران: "امسال به این رأی بدم تا اون نشه، سال دیگه به اون رأی میدم تا این نشه..."

 

 

...الحمدلله و خدا را صد هزار مرتبه شکر که ما از این رسمها نداریم که اگه از کسی بدمون اومد یا دیدن قیافه اش و گوش دادن به حرفهاش باعث برانگیخته شدن احساس تهوع در ما شد، گوجه فرنگی به سر و صورتش پرتاب کنیم؛ چون اون وقت می شد قوز بالا قوز و مگه مسؤولین محترم دیگه از سر و کول ملت پایین میومدن؟! که:

 « ... آی، همین شماها هستید که صرفه جویی نمی کنید و با مصرف بی رویه گوجه فرنگی باعث شدید که بشه کیلویی ۴۰۰۰ تومن... اصلاً هیچ فکر کرده اید که گوجه فرنگی فقط متعلق به شما نیست؟! شما در برابر نسلهای آینده مسؤولید و باید با مصرف بهینه و پرهیز از اسراف، این منابع رو برای فرزندانتون حفظ کنید. خدا میلیارد تومان یارانه ای که هر سال به گوجه فرنگی تعلق می گیره باعث شده که کلیه پروژه های عمرانی و اقتصادی اشتغال زا راکد بمونه و ریشه همه گرانی و بدبختی ملت ما همانا اسراف در مصرف گوجه فرنگیه و ...»

... فحش به مسؤولین ندین. بر اونها که حرجی نیست... انصاف داشته باشیم و یادمون نره همون آونگی که پارسال کوک کردیم و به اون طرف هل دادیم، امسال به طرفمون برگشته و مدام داره ضربات مهلکش رو به سر و کله مون می زنه: افزایش وحشتناک تورم، بیکاری، گرانی اجناس، اختناق، سانسور، فیلتر، جنگ طلبی، بحران آفرینی، تحریم، افزایش اختلالات شغلی و استرسهای عصبی بین مردم، پرخاشگری، خشونت، گرسنگی، بیماری و ... این آخری هم بحران گوجه فرنگی.

 ...همه مون میدونیم که کسی با نخوردن گوجه فرنگی نمی میره، حتی اگه بشه کیلویی صد هزار تومن باز هم کسی نمی میره، اگه به جای خوردن گوجه فرنگی از شیافش استفاده کنیم هم مشکلی پیش نمیاد... ولی همه اینها دلیل نمیشه واسه اینکه سال بعد دوباره آونگ رو به سمت مخالف هل بدیم. بیاین بعد از سالها دست از سر این ساعتهای آونگی پوسیده و عتیقه برداریم و بریم سراغ یه چیز بهتر مثلاً ساعت کامپیوتری؛ البته این نکته رو هم باید در نظر داشت که ما ملت گاهی کارهای خارق العاده ای ازمون سر می زنه که به عقل جن هم خطور نمی کنه و باعث میشه خلایق متحیر و انگشت به دهن بمونن؛ خدا رو چه دیدی...، از جمله بعید هم نیست که به جای همه این حرفها با توجه به روحیه شگرف تحجّر طلبی و واپس گرایی که در خودمون سراغ داریم، اصلاً برگردیم به قرون و اعصار پیشین و یه ساعت شنی گنده رو علم کنیم...!

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 و ساعت 1:30 |

           «قضیه آقا گرگ مهربون و وبلاگ نویسهای مملکت ما»

 

 

 

«یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکی نبود...

یه روز آقا گرگ مهربون اومد پیش برّه ها، بهشون گفت: عزیزای من، از فردا همه تون بیاین پیش من تا رو دنبه هر کدومتون یه شماره بچسبونم که دارای شخصیت بشین، بعدش هم من دائماً میونتون قدم می زنم و همراه شماها علف می خورم و قول هم میدم که کاری به کارتون نداشته باشم و ازتون مراقبت کنم؛ اصلاً من از اولش هم از سبزیجات تغذیه می کردم...

برّه ها هم چون همگی گوسفندای خوبی بودن قبول کردن و به حرف گرگ مهربون گوش دادن... گرگه هم از اون به بعد میومد توی آغل، پیش بره ها می خوابید و ازشون محافظت می کرد. اونا تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند...

قصه ما به سر رسید؛ رفتیم بالا دوغ بود، اومدیم پایین همه دوغا ریخت... »

  

 

نکته انحرافی: گفتیم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند، ولی نگفتیم که چقدر عمر کردند؟!!

 

نتیجه علمی: گرگ و گوسفند هر دو می توانند گیاهخوار باشند.

 

نتیجه اخلاقی: اگه کسی گفت بیاین اسم و آدرس وبلاگ و سایتتون رو یه جایی ثبت کنین، حتماً لازم نیست آدم پفیوز و چلغوزی باشه، ممکنه فقط خیر و صلاح خودش رو بخواد!

 

نتیجه فلسفی: گیاهخوار بودن گرگ، الزاماً به معنی حیله گر نبودن آن نیست.

 

نتیجه راهبردی (همون استراتژیک سابق!) : اصولاً ثبت نام خیلی چیز خوبیه و یه جور اقدام محافظتی به حساب میاد و حتی اگه نتونه ما رو از گزند فیلتر و سانسور و تعقیب و زندان و ... حفاظت کنه، حتماً می تونه باعث محافظت یه عده ای در مقابل بلایای خانمانسوزی از قبیل آزادی، دموکراسی، رعایت حقوق بشر و حق آزادی بیان بشه.  

 

نتیجه کاربردی: این همه سرشاریم از دموکراسی، دیگه چی از خدا می خوایم ما نمک نشناس ها؟!!

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 22:20 |
 

«ما ملتی صلح دوست هستیم و از خشونت بیزاریم...»

 

 

...کودک به دنیا می آید، رشد می کند و زبان به سخن می گشاید؛ در بین نخستین کلماتی که می آموزد و به زبان می آورد چند تایی نیز شامل فحش و کلمات رکیک است. والدین با شنیدن واژگان رکیک از دهان طفل شیرین زبان با خرسندی تمام می خندند و در میان دوستان به خود می بالند؛

ما پرورش یافتن خشونت کلامی را در شیرخواران تشویق نمی کنیم...

 

  کودک بزرگتر می شود، شیطانی می کند و حوصله ما را سر می برد؛ او را - البته به شوخی-  تهدید می کنیم: « دست نزن، می کشمت... اونجا نرو، لولو هست... شیطونی نکن، میدم هاپو بخورتت... دروغ نگو، فلفل توی دهنت می ریزم... کار بد نکن، پشت دستتو داغ می کنم... فضولی نکن، می برمت دکتر تا سوزن بهت بزنه....» 

ما با شکل گیری مفهوم خشونت در ذهن اطفال مخالفیم...

 

 

  چلّه زمستان است، در میان برف سنگینی که روی زمین نشسته است گربه ای گرسنه و وامانده لای آشغالهای درون جوب دنبال چیزی برای خوردن می گردد؛ بچه شش ساله ای او را می بیند، سنگی بزرگ برداشته و به طرف او پرتاب می کند؛ سنگ محکم به سر گربه می خورد و او را ناله کنان فراری می دهد؛

ما از بچگی از خشونت بیزاریم...

 

  هنوز هم به یاد دوران دبستان که می افتم، درد کهنه ناشی از ترکه هایی که بر پاهایم و چوبهایی که بر آرنجم و خط کش هایی که بر دستهایم فرود آمده بود تازه می شود؛ خاطرات فلک شدن و یک پایی با سطل ماسه روی سر ایستادن و سروته کنار دیوار قرار گرفتن را نیز بارها و بارها از زبان مسن ترها شنیده ام.

اصولاً فرهنگ غنی ما همیشه خشونت را نفی و محکوم کرده است...

 

 

  پسر در خیابان راه می رود. به طور تصادفی خواهرش را آن سوی خیابان می بیند: دخترک مانتویی کوتاه به رنگ سبز فسفری پوشیده و چند شاخه از موهایش نیز از زیر روسری بیرون آمده است. پسر انگار که جن دیده است، از لابه لای ماشین هایی که با صدای بوغ های ممتد و ترمز و فحشهای رکیک او را بدرقه می کنند به آن طرف خیابان می دود و با پس گردنی و مشت و لگد دختر را به خانه می برد.

ما انسانهایی منطقی، و آرام هستیم...

 

  در همان خیابان بر اثر جن زدگی پسرک و ترمزهای ناگهانی اتو مبیلها، دو ماشین با هم تصادف مختصری می کنند. هر دو راننده از ماشین بیرون آمده و ضمن ایجاد راه بندان یقه همدیگر را می گیرند و با رد و بدل کردن شرم آور ترین دشنام ها و انتساب وقیحانه ترین صفات به خواهر و مادر طرف مقابل، یکدیگر را به قصد کشت کتک می زنند.

ما ملتی مهربان و صمیمی هستیم...

 

  در ورزشگاه تیم محبوب ما شکست می خورد؛ ضمن نثار رکیک ترین فحشها به داور و بازیکنان تیم حریف و پرتاب نارنجکها و بمبهای دست ساز به سوی آنها، طرفداران تیم مقابل را مضروب کرده و پس از خرد کردن صندلیهای استادیوم تعدادی بیگناه را در حین خروج از ورزشگاه زیر دست و پای خود له می کنیم و سپس شیشه اتوبوسهایی که سوار آن هستیم را نیز می شکنیم.

ما فهیم ترین و بهترین تماشاگران را در میهن خود داریم...

 

 

 

  در اورژانس منتظر رسیدن نوبتمان هستیم. بیماری بدحال را به اورژانس می آورند و پزشک به معاینه وی مشغول می شود. افراد پشت در با همراهان بیماری که نوبت را رعایت نکرده گلاویز می شوند و محیط درمانی را که تعدادی بیمار بدحال نیز در آن بستری می باشند متشنّج می کنند. تعدادی که منطقی ترند فقط به گفتن ناسزا به مسؤولین بسنده می کنند.

ما حتی در پر استرس ترین زمانها و حساس ترین مکانها نیز از خشونت دوری می کنیم...

 

  یکی از بیماران سالخورده بستری در آن اورژانس که از مهلکه ایجاد شده جان سالم به در برده است، دوران نقاهت خود را در منزل به استراحت می پردازد. ساعت از یک بعد از نیمه شب گذشته است؛ به ناگاه صدای مهیب ناشی از انفجار ترقه ها و نارنجکهای دست سازی که از لحاظ قدرت تخریبی با بمبهای ناپالم برابری می کنند، او را یک متر به آسمان می پراند و قلب رنجور وی را آزرده می نماید: در همسایگی آن مرد جشن عروسی برپاست.

ما مردمی آرام و متین هستیم...

 

  نویسنده یا روزنامه نگاری تصویری را در آن سوی کره زمین در نشریه اش چاپ می کند که به زعم ما، توهینی به مقدساتمان به شمار می آید. در اندک زمانی مقابل سفارتخانه کشور متبوعش جمع می شویم، به داخل آن کوکتل مولوتف می اندازیم، شیشه های ساختمان را خرد می کنیم و پرچم آن کشور را به آتش می کشیم.

ما ملتی صلح دوست هستیم...

 

  در کشوری دیگر دو یا چند گروه به جان همدیگر افتاده اند. ما روی آتش اختلافاتشان باروت می ریزیم، برایشان پول و اسلحه و مهمّات می فرستیم، تبلیغات منفی به راه می اندازیم و در هر گونه میانجیگری و دخالت گروههای صلح طلب کارشکنی می کنیم.

ما طرفدار گسترش صلح و ثبات در پهنه گیتی هستیم...

 

  شخصی در جایی بسیار دور، از قول کسی که هزاران سال است استخوانهایش پوسیده، گسترش دین ما را با خشونت عجین می داند. ما هم کیشان آن شخص را در کشور خود آزار می دهیم و تحت فشار می گذاریم. با این کار ثابت می کنیم که سخنان او مهملاتی بیش نبوده است و ...:

ما همیشه با خشونت بیگانه بوده ایم...

 

  در قوانین جزایی ما به تناسب جرم اشخاص، مجازاتهایی مانند بریدن دست و پا و بینی و کور کردن چشم و سنگسار و غیره در نظر گرفته شده است.

عطوفت و مهربانی در قوانین ما آشکار است...

 

  مراسم مذهبیمان هم که دیگر لازم به تشریح نیست؛ سالهاست که شرح تصاویر آن در سراسر جهان شهره خاص و عام شده است.

دین ما نیز با خشونت منافات دارد... 

 

 

 

  درخاطراتمان که جستجو کنیم، همیشه روزهایی چون عاشورا و تاسوعا و عید قربان با مناظر چندش آور سر بریدن گوسفندان در کوچه و خیابان در ذهنمان تداعی می شود؛ خونی که از گلوی حیوان به شدت ترسیده در هیاهوی جمعیت سیاهپوش می ریزد و در زیر پایمان جاری می شود و اگر حواسمان نباشد چرخ اتو مبیلهای عبوری آن را که غالباً  آمیخته به مدفوع و ادرار حیوان است، به لباس و صورتمان می پاشد، ساعاتی بعد با آب ماشینهای آب پاش شهرداری روانه جوبهای کنار خیابان شده و بوی تعفن آن و بقایای لاشه و پوست حیوان و مگسهایی که دور آن پرواز می کنند به همراه صورتهای وحشت زده کودکانی که جان کندن حیوان دست و پا بسته را نظاره می کنند تا مدتها یاد چنین روزهایی را در یادمان زنده نگه می دارد.

در آداب و رسوم ما خشونت جایی ندارد...

 

   تعداد، محل، کیفیت و نتیجه جنگهایی که بایستی برای گذراندن دروس تاریخ و معارف حفظ می کردیم آنقدر زیاد بود که همواره ما را به این اندیشه می انداخت که پیشینیان ما جز جنگ و ستیز کار دیگری نداشته و غیر از جنگاوری با دیگر هنر ها بیگانه بوده اند. شاید هم علت عقب ماندگی ملت ما همین بوده که این جنگها فرصتی برای کارهای دیگر برایمان باقی نمی گذاشته است و اندک زمانی که درگیر جنگ نبوده ایم را نیز می بایست مصروف ترمیم خرابی های گذشته می کرده ایم.

تاریخ ما هم با خشونت بیگانه بوده است...

 

  ما می دانیم که اهل خشونت نیستیم، ولی دیگران که نمی دانند؛ آنها که تاریخ و فرهنگ ما را نمی شناسند...؛ اگر رفتارهای ما را می شناختند، تاریخ ما را می دانستند، با فرهنگ ما آشنا بودند، و سابقه صلح دوستی و دوری از آشوب طلبی را در ما دیده بودند، نه تنها اجازه استفاده از رآکتورهای آب سنگین و غنی کردن اورانیوم را به ما می دادند، بلکه مقادیر عظیمی از مواد منفجره و بمبهای ناپالم را در اختیارمان می گذاشتند تا در جشنهای عروسی و شب چهارشنبه سوری با استفاده از آنها شاد باشیم، موشکهای دور برد و راکتهای هدایت شونده به ما می دادند تا فاخته و بز کوهی شکار کنیم، زیر دریایی های پیشرفته و مجهز به ردیاب اهدایمان می نمودند تا در ماهیگیری و گسترش صنعت شیلات استفاده کنیم، و هواپیماهای تجسسی به ما می فروختند تا با آن به گردش علمی برویم...

 

"این چیزها حقّ مسلّم ملتی است که طرفدار صلح و ثبات و آرامش هستند و از خشونت بیزارند...." 

 

 

         

+ نوشته شده توسط ابوالهول در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 1:22 |
    

            «ما رأی می دهیم...»

 

 

 

 

من رأی می دهم، تو رأی می دهی، او رأی می دهد.

من گول می خورم، تو گول می خوری، او گول می زند.

من رأی می دهم، تو رأی می دهی، او انتخاب می شود.

او وعده می دهد، ما خر می شویم، ما رأی می دهیم.

او رئیس می شود، او انتخاب می کند، ما توسری می خوریم.

من بیکار می شوم، تو گرسنه می مانی، او پولدار می شود.

او حرف می زند، ما گوش می دهیم، او عمل نمی کند.

او قد می کشد، او فربه می شود، تو رنج می کشی.

او ملک می خرد، من عوارض می دهم، تو فرشت را می فروشی.

ما انتظار می کشیم، اوضاع بدتر می شود، او بالاتر می رود.

او سفر می کند، او مهم می شود، تو محو می شوی.

او به اینجا می آید، ما به استقبال می رویم، تو زیر دست و پا له می شوی.

ما نامه می نویسیم، آنها نامه ها را می گیرند، او نامه ها را نمی خواند.

تو اعتراض می کنی، آنها تو را می برند، او تو را نمی بیند.

او پول دارد، تو نان نداری، آنها تفنگ دارند.

او سرکوب می کند، تو شکنجه می شوی، من لال می شوم.

تو نابود می شوی، او هنوز رئیس است، من همچنان رأی می دهم...

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 16:28 |

 

« دهانت را می بویند، مبادا گفته باشی دوستت دارم... »

 

 

  ... بگیرش، ببندش، زندگیشو آتیش بزن، وبلاگشو مسدود کن، دهنشو سرویس کن، اگه رو داری کرد بندازش تو هلفدونی؛ یا آدم میشه و سند گه خوری تنظیم شده رو امضاء می کنه و به همه گناهایی که تمام جنایتکارای معروف روی زمین مرتکب شدن اعتراف می کنه، یا اونجا می پوسه و می گنده و تبدیل به یه موش کور افلیج و بدبخت و بی خاصیت میشه، یا اعتصاب غذا می کنه و می میره...

  بشین تو دفترت و نامه بنویس؛ هی بنویس و بنویس و بنویس... به من بنویس، به اون بنویس، به در و همسایه بنویس، به دوست بنویس، به دشمن بنویس، به رئیسشون بنویس، به مردمشون بنویس، پند بده، اندرز بده، درس اخلاق بده، بگو من خوبم، شماها بَدین، این باید باشه، اون نباید باشه، اینا باید اینجوری باشن، شما باید اونجوری باشین، اونا اصلاً نباید هیچ جوری باشن... ولی در عین حال یادت نره که روزی سه بار، قبل از غذا و بعد از نماز دستور بدی خشتک مردمو پاره کننن و لنگشون رو جر بدن...

  راه بیفت و سفر برو، بازدید کن، سخنرانی کن، دعا بخون، لاف بزن، مزخرف بگو، انگشتتو تو هوا تاب بده و هی حواله این و اون کن و بگو: "این حقّ مسلّم شماست..."

  مث کولیها لباس بپوش، حموم نرو، ریشتو نتراش، موهاتو شونه نزن، مسواک تو دهنت نبر، یادت باشه که این چیزا ارزشه و باعث میشه آدم به خدا و پول زیاد نزدیکتر بشه...

  گشت بزن، مانور بده، به پر و پاچه دخترا گیر بده، رنگ لباسا و مدل موها رو استاندارد اسلامی کن، توی هر کوچه و خیابونی مأمور لباس پلنگی باتوم به دست و کلاهخود به سر بذار، تا همه یادشون باشه که کی رئیسه...

  همیشه یادت باشه و به نوچه هات هم یاد بده که این چیزا خوبه: گرونی، هرج و مرج، بی قانونی، رشوه خواری، پارتی بازی، خایـه مالی، زیرآب زنی، بی نظمی، فقر، فساد، اعتیاد، خرافات، بیسوادی، بیکاری، آشوب و بلوا (البته واسه همسایه)، بمب و عملیات انتحاری (البته دورتر از خونه خودت)؛ چون فقط وقتی این چیزا برقرار باشه و سر مردم دنیا به این جور بحرانها گرم باشه تو می تونی اون کارای اولی رو انجام بدی و هر گهی که دلت خواست بخوری و کسی بویی نبره، اگه هم ببره اصلاً به تخمـت، چار دیواریه و اختیاری...

  و یادت باشه که این چیزا بَده: ماهواره، اینترنت، وبلاگ، روزنامه، کتاب، شعر، موسیقی، سینما، هنر، زیبایی، طراوت، مهربانی، بوی عطر، تکنولوژی، فرهنگ و تمدن، تجدّد، ترقّی، عمران و آبادانی، بهداشت و سلامت جسمی و روانی مردم و ...؛ چون اگه اینا برقرار باشه باعث میشه صدای کلنگ گورت هر روز بیشتر و بیشتر به گوش برسه...  

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 0:15 |
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود...

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد...


 

وبلاگ ابوالهول را به خیال خودشان مسدود کردند، ولی ابوالهول هرگز نمی میرد... همان گونه که سالیان سال و در طی قرون و اعصار از گزند باد و باران و گرما و سرما در امان مانده است. گرچه ممکن است امروز زیباییش به جلوه آن سالیان دوری نباشد که دستان هنرمند تاریخ وجودش را رقم زد، ولی حتی اگر به جبر فرسایش روزگار از پهنه گیتی محو هم شود، هیچ گاه نابود نمی گردد چرا که تاریخ همیشه نامش را بلند و پیکرش را در ژرفنای خود سرفراز نگاه خواهد داشت...

 

از این به بعد و تا ریشه کن شدن تمام کوردلانی که دیرگاهی نه چندان خواهد پایید که تاریخ مرگشان را گواهی خواهد کرد اینجا می نویسم.

لینک نوشته های قبلی من هم اینجاست:

 http://sphinx.blogfa.com

http://dj-sphinx.blogfa.com

 

+ نوشته شده توسط ابوالهول در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 3:14 |